درآمد در روزنامهنگاری ادبی: صرف یک شوخی
نویسندهی نه چندان محبوب در بین روشنفکران ایرانی پائولو کوئیلو، در رمان سال دو هزار خود «زهیر» بحث درآمد را پیش میکشد و عنوان میکند که بیشتر آدمها دوست ندارند در مورد این حرف بزنند که کارهایشان چقدر برایشان درآمد مادی در پی دارد. اما برای کسی که بخواهد کاری را انجام بدهد، این موضوع مهم است که بداند کارش درآمدی هم در پی خواهد داشت یا خیر. برای دو دوستی که میخواهند روزنامهنگار ادبی باشند توضیح بدهم که نشریههای چاپی داخل کشور، کارمندان خودشان را به دو دسته تقسیم میکنند: کسانی که هر روز در محل نشریه حاضر میشوند و کارمند هستند، حقوقی ماهیانه – احتمالا – دریافت میکنند و کارشان و ساعت کاریشان مشخص است، احتمالا بیمه میشوند و احتمالا از مزایای کارهای استخدامی استفاده میکنند. نویسندههای حقالتحریری، کسانی هستند که ثابت برای یک نشریه کار نمیکنند، آنها دبیر صفحه یا دبیر بخش یک روزنامه نیستند، صرف کسی هستند که مطلبی برای چاپ – احتمالا مرتب – عرضه میکند. در برابر این گونه نویسندهها، اکثریت مطلق نشریههای چاپ داخل کشور یک رویهی مشخص دارند: ترجیح میدهند هیچ پولی پرداخت نکنند. در این پست وبلاگام میخواهم در مورد تجربههای خودم دربرابر موضوع درآمد و پرداخت نشریهها بنویسم.
من یک سری کارها را مجانی انجام میدهم. مثلا نوشتههایم در وبسایتهای «جشن کتاب»، «مزدیسا» و «جن و پری» بدون حرفی بر سر پول انجام میشوند. مزیت این کارها این است که من کتابهای مجانی دستم میآید، دوستهای جدید پیدا میکنم و در مورد چیزهایی میتوانم صحبت کنم که خودم شخصا واقعا از آنها خوشم آمده و ضمنن ذهنم را هم تخلیه میکنم و البته، تاثیرش در میان اعضای خانوادهام خیلی مهمتر است. در مورد نشریههای محلی هیچ وقت حرف پول نزدم و واقعیت این است که دنبال چاپ نوشتههایم را هم نگرفتم. هفت متن به هفتهنامهی «اتحاد جنوب» دادم و چاپ دو مطلب را وقتی هنوز برای سربازی در بوشهر بودم را دیدم و بعد اصلا نمیدانم آن پنج متن دیگر منتشر شدهاند یا نه. دنبالاش را نگرفتهام.
روزنامهی «شرق» هیچ وقت مطلبی از من منتشر نکرد، اما با تعطیل شدن روزنامه، روزنامهنگاران آن طلبهای خیلی سنگینی داشتند. از روزنامهنگاران حقالتحریری بگیرید تا کارمندان روزنامه. تا جایی که میدانم این طلبها هیچ وقت پرداخت نشدند. صحبت دهها میلیون تومان طلب پرداخت نشده بود.
روزنامهی «تهران امروز» یک نرخ مشخص برای پرداخت داشت (یادم نیست چقدر) و تقریبا هر یک ماه یا دو ماه یک بار پولی به حساب بانکی من پرداخت میشد. اما دو ماه آخر روزنامه خورد به توقیف نشریه و طلب ما هیچوقت پرداخت نشد. آخرین باری که با دبیر صفحهی ادبیات آن وقت روزنامه صحبت میکردم، گفت که خبر داده بودند بیاید پول بگیرید. میگفت وقتی من رفتم، گفتند که پول تمام شده. نصف پولی که قرار بود به صفحات پرداخت شود، وجود نداشت (روزنامه باید کلا سیزده میلیون تومان پرداخت میکرد، اما حدود شش میلیون تومان آورده بودند.) وقتی دبیر صفحه گفته بود وقت میگیرد از دکتر قالیباف – پدر معنوی روزنامه – و این موضوع را مطرح میکند، تهدید کرده بودند که دیگر هیچ وقت رنگ پولتان را نخواهید دید. طلب روزنامه تا جایی که من میدانم هیچوقت پرداخت نشد. آن دبیر صفحه هم از ایران رفت. روزنامه یک ساختمان سه طبقه در خیابان طالقانی در اختیار خود داشت و الان دوباره کادر عوض کرده است و هنوز منتشر میشود.
روزنامهی «کارگزاران» نرخ امروز روزنامهها را داشت – تقریبا دو سالی است تغییر نکرده – کلمهیی ده تومان. یعنی یک ستون هزار کلمهیی من میشد ده هزار تومان و یک صفحهی کامل سی هزار تومان. ولی پرداختشان برابر حرفشان نبود. من برای یک ستون هشتصد کلمهیی در سالنامهی سال 1387 روزنامه دوازده هزار تومان گرفتم و برای نه مطلبی که در بهمن سال 1376 چاپ شده بود، فقط چهل و پنج هزار تومان به من پرداخت شد. برای دریافت مبلغ نوشتهها باید به دفتر روزنامه میرفتم و رسید امضا میکردم. ده ماه بعدی که برای روزنامه مینوشتم، به خاطر سربازی نتوانستم به دفتر روزنامه بروم. از یک زمانی پرداخت در روزنامه متوقف شد و حتا روزنامهنگاران اعتصاب کرده بودند و نزدیک به یک ماه صفحهی ادبیات بسته نمیشد و فقط صفحهی کتاب اندیشه منتشر میشد. روزنامهی «کارگزاران» در حالی توقیف شد که حدود (حدسی، رقم دقیقاش را نمیدانم) چهارصد هزار تومان طلب داشتم. میدانم دوستان دیگر طلبهای میلیونی از روزنامه دارند. این طلبها هیچوقت پرداخت نشدند. روزنامه متعلق به حزب کارگزاران سازندگی بود، هاشمی رفسنجانی پدر معنوی روزنامه بود و غلامحسین کرباسچی و عطریانفر آن را اداره میکردند. روزنامه یک ساختمان هفت طبقه در خیابان جردن تهران در اختیار خود داشت.
روزنامهی «اعتماد» سه بار از من مطلب چاپ کرد. دورادور شنیدهام که روزنامهی «اعتماد» کامل دوست دارد مجانی مطلب بگیرد. یکی از دوستان برای دریافت پول یک مصاحبهی اختصاصی مهم از روزنامه، اول پول مطلب را گرفته بود، بعد مطلب را در اختیارشان گذاشته بود. دفتر روزنامه در خیابان خواجه عبدالله در نزدیکی پل سید خندان است، تا حالا به دفترشان نرفتهام.
روزنامهی «اعتماد ملی»، همان کلمهیی ده تومان را برای هر مطلب در نظر گرفته است. تا حالا پول شش مطلب از پانزده مطلب چاپی من را پرداخت کردهاند و قرار بود آخر این ماه پول بقیهی مطلبها را هم بدهند. دفتر روزنامه در خیابان کریمخان زند در یک ساختمان سه طبقه است. «اعتماد ملی» در دورهی جدید زیرنظر محمد قوچانی قرار بود خوش پرداختترین روزنامهی خصوصی کشور باشد. امشب با یکی از دوستان صحبت میکردم، به شوخی سر پرداختهای روزنامه گفت، پولها رفت همانجایی که پولهای «کارگزاران» رفته بود.
میگفتند هفتهنامهی «شهروند امروز» برای هر صفحه 25 هزار تومان پرداخت میکند و واقعا این پول را پرداخت میکند. من هیچوقت نتوانستم در این مجله بنویسم. هر چند یکی از دوستان من نتوانست پول سه مصاحبهی اختصاصی انجام شده برای هفتهنامه را دریافت کند. میگویند فصلنامهی «حرفه هنرمند»، ماهنامهی «فیلم» و چند مجلهی دیگر واقعا پولی پرداخت میکنند. اما من فقط شنیدهام.
اگر کسی در ایران کار روزنامهنگاری بکند، باید بداند که کاری که انجام میدهد صرف کار دل است. انتظاری نباید داشته باشد. من متنهایم را به خاطر خودم منتشر میکردم، به خاطر اینکه این متنها به من نشان میداد زنده هستم و دارم نفس میکشم. تنها حسن کار نوشتاری من در نشریههای داخل کشور و مجلههای اینترنتی، این بود که هر سفر تهران که بروم مرتب کتاب مجانی به دستم میرسد. با ناشرها، نویسندهها و مترجمها مستقیم روبهرو میشوم. و ادبیات را در معنای واقعی آن میبینم: دلچسب و زننده. و همچنین خانوادهام کمتر اذیت میکردند که چرا همهاش سرم به کتاب است و دنبال زندگی «واقعی» نمیروم. اگر کسی میخواهد روزنامهنگار باشد، از همین الان بداند قدم به چه جایی میگذارد: جایی که حرف زدن از پول یک شوخی بیمزه است.