تبليغاتX
روزنوشت‌های سودارو - صبح روز اسکار

روزنوشت‌های سودارو

یادداشت‌هایی برای فرهنگ و هنر

صبح روز اسکار



 

صبح: از صدای تلفن از جا پریدم ولی هنوز پنج صبح بود. تلفن اشتباه بود. قبل از آن‌که گوشی را بردارم قطع شده بود. چشم‌هایم را بستم. از کابوس از خواب پریدم. دنبال ما افتاده بودند و فرار می‌کردیم. توی خواب توانستیم یک‌جای پرت از دست‌شان خلاص شویم. نمی‌دانستیم کجا هستیم. می‌خواستیم تاکسی بگیریم و برگردیم خانه... از کابوس چشم‌هایم را به صفحه‌ی موبایل باز کردم: هفت و بیست‌وهفت دقیقه‌ی صبح. تماس نگرفته بودی. دیشب گفتی که اسکار از چهار تا هفت صبح است. گفتی سه جایزه‌ی اصلی را آخرسر می‌دهند. گفتم مریل استریپ اسکار گرفت زنگ بزن بیدارم کن. گفتی مریل استریپ جایزه نمی‌گیرد چون باید روی سن بیاید و یکی از جایزه‌ها را بدهد یعنی می‌خواهند بدهند ویولا دیویس. تلفن را نگاه کردم و گفتم لابد جایزه را نداده‌اند. صبح شروع شده بود: کتری را پر از آب کردم و دکمه‌اش را زدم. لپ‌تاپ را روشن کردم. رفتم دست‌شویی. برگشتم چایی دم کردم. کانکت شدم. رفتم به آی‌اِم‌دی‌بی. اسکارهای اول را رد کردم... بهترین فیلم‌نامه‌ی اوریژینال برای «نیمه‌شب در پاریس». خوب است. دوست داشتم وودی آلن بگیرد و خوشم آمد. فیلم را ندیده‌ام. ولی این پیرمرد حق‌اش است. لبخند می‌زنم و می‌روم پایین‌تر و... آره... اسکار برای «جدایی نادر از سیمین» لبخند گشادتر می‌زنم و می‌روم پایین‌تر... هنوز سه جایزه‌ی اصلی را نداده‌اند... توی اینترنت می‌چرخم... صفحه‌ها را باز می‌کنم... وب‌سایت را بروز می‌کنم... دوباره بر می‌گردم ای‌اِم‌دی‌بی... جایزه‌ی بهترین اسکار مرد را داده‌اند... اس‌ام‌اس می‌زنم برایت... اس‌ا‌م‌اس گنگ... الان جایزه‌ی مریل استریپ را می‌دهند یا دیویس را و... چیزی نوشتم اگر جایزه را گرفت بخندی و اگر نگرفت هم لبخند بزنی. صفحه را ری‌فرش می‌زنم... مریل استریپ برده... جیغ خوشحالی می‌کشم... اسکار امشب لس‌آنجلس اسکار خوبی است... همه خوشحال شده‌ایم...

عصر: مشهد در هوای نیمه‌گرم بهاری. جلوی سینما می‌رسیم و دنبال دوست‌هایم می‌گردم. قرار ف-یس‌ب-وکی است برای تماشای «جدایی نادر از سیمین». تعطیلات نوروزی است. فکر نمی‌کنیم کسی بیاید... ولی یک سوم سالن دوست‌های دور و نزدیک هستند. سالن لبریز آدم می‌شود. با آشناها احوال‌پرسی می‌کنم. بچه‌های دانشگاه را می‌بینیم. دوستان همکار. می‌خندیم و خوش هستیم. می‌رویم توی سالن. دوستم را از دور می‌بینیم. می‌دوم سمت‌اش و همدیگر را بغل می‌کنیم و شادی می‌کنیم. بعد یادمان می‌آید سینما است خودمان را جمع می‌کنیم. توی یک ردیف نشسته‌ایم و وراجی. تبلیغ‌ها شروع می‌شود. فیلم شروع می‌شود. همان ابتدا بغض گلویم را می‌گیرد. فیلم ادامه پیدا می‌کند. دقیقه‌ی هشت فیلم، سرم را می‌گذارم روی شانه‌ی تو و گریه صورتم را پر می‌کند تا... تا نیمه‌های فیلم. از نیمه‌ي فیلم تا انتها گریه نمی‌کنم. چشم‌هایم ولی خیس هستند. بیرون سینما سیگار نصفه از دست تو می‌گیرم و پک‌های عمیق می‌کشم. عکس یادگاری می‌گیریم. با دوست‌هایمان قدم می‌زنیم. می‌خندیم. بستنی می‌خوریم. توی یک رستوران شیک استیک می‌خوریم. تو استیک گوشت گوساله و من استیک بوقلمون. شب با کلی خنده برمی‌گردیم خانه.

امروز: دیدم دوستم رفته بودم. چند سال پیش. گفت نوبل ادبیات مثل این خودکار می‌ماند که می‌دهند به تو و لبخند می‌زنی و می‌گذاری روی میز. باید بنشینی کارت را بکنی. نفهمیدم چه گفته بود. امروز می‌فهمم. وقتی دیده بشوی، باید حواس‌ات به نفس کشیدن‌هایت هم باشد. چون از دور و نزدیک همه‌چیز و همه‌کس حواس‌شان هست تو چه کار می‌کنی. قطعا افتخار بزرگی است اسکار برای اصغر فرهادی یا برای سینمای ایران یا برای ما. ولی یادآوری می‌کند به من که اصغر فرهادی توی ایران فیلم‌اش را ساخت. وسط فیلم یازده روز نگذاشتند فیلمبرداری کند چون «حرف» زده بود در «جشن خانه‌ی سینما». یادم نمی‌رود «خانه‌ی سینما» را تعطیل کرده‌اند. اصغر فرهادی توی این فضا «جدایی نادر از سیمین» را ساخته است نه در یک فضای آرام و معمولی و ایده‌آل. به قول دوستم، آن روز ایده‌آل که همه‌چیز مرتب باشد و تو بنشینی سر جایت کار کنی هیچ‌وقت نمی‌رسد. امروز روز اسکار است. از صبح‌ کارهایم را می‌کنم. غذا می‌پزم. تا آخر سال چهار صد ساعت از کارهایم عقب هستم. می‌خواهم چه کار کنم؟ مهم نیست، مهم این است توی این فضا دارم کار می‌کنم. صبح چشم‌هایم را از کابوس باز می‌کنم: شاید یک کتاب دیگر من توقیف شده باشد، شاید مجله‌ای دیگر توقیف شده باشد، شاید ناشر نتواند کار جدیدم را به ارشاد بفرستد... صبح چشم‌هایم را باز می‌کنم و باید منتظر هر خبری باشم، هر خبری: اسکار خبر خوبی است ولی باید بین اهدای جوایز مقاله بنویسم. خنده‌دار است ولی همین چیزهاست که می‌گذارد نفس بکشی. همین اسکار و همین لیوان شیرقهوه کنار دست من و همین چند ساعتی که کار کرده‌ام. نفس کشیدن کار راحتی نیست، هیچ‌وقت نبوده، هیچ‌وقت نخواهد بود.

صبح: تلفن زنگ می‌زند. خبر اسکار را به خواهرم می‌دهم. سفر نوروزی‌ام ابلاغ می‌شود: آن‌ها تهران می‌آیند بعد شمال و بعد با هم می‌رویم مشهد. یعنی اولین سال نوِ من در تهران خواهد بود. برنامه‌هایمان را هماهنگ می‌کنیم. بعد مقاله می‌نویسم. بعد ترجمه می‌کنم. بخش اول مطلب‌های شماره‌ی نوروزی همشهری اقتصاد را تحویل می‌دهم. یک مطلب مانده. نسکافه پر از شیر درست می‌کنم. نفس عمیق می‌کشم. می‌نویسم: از صدای تلفن از جا پریدم...

+ نوشته شده در  Mon 27 Feb 2012ساعت 10:34 AM  توسط سید مصطفی رضیئی  |