تبليغاتX
روزنوشت‌های سودارو

روزنوشت‌های سودارو

یادداشت‌هایی برای فرهنگ و هنر

چگونه زندگی پی را نوشتم؟ یادداشتی از یان مارتل


همین ترجمه را در وب‌سایت مرور بخوانید


چگونه زندگی پی را نوشتم

نوشته‌ی یان مارتل

ترجمه‌ی سیدمصطفی رضیئی

 

توضیح: «زندگی پی»، کتاب برنده‌ی جایزه‌ی بوکر، توسط گیتا گرکانی به فارسی ترجمه و توسط نشر علمی، چندین نوبت به فارسی منتشر شده است.

 

حدس می‌زنم که بیشتر کتاب‌ها، از ترکیب سه عامل خلق می‌شوند: تاثیر، الهام و کاری سنگین. بگذارید جزئیات حضور هر کدام از این عامل‌ها را برای‌تان در خلق «زندگی پی» شرح بدهم.

 

تاثیر

 

حدودا ده سال قبل، مروری نوشته‌ي جان آپدایک را در «مرور کتاب‌های نیویورک‌تایمز» خواندم. مرور، بر رمانی از نویسنده‌ای برزیلی بود: مویسیر سیلیار. نام رمان را فراموش کرده‌ام [ویراستار: «مکث و گربه‌ها»] ولی جان آپدایک از کتاب خیلی بد گفته بود: او عملا فکر می‌کرد که کتاب را باید یک‌جا به‌دست فراموشی سپرد. مرور او یکی از آن مرورهایی که آدم را به شک می‌انداخت، چون بیشتر توصیف‌گرا بود، تا آن‌که بخواهد حضوری نقدگرا داشته باشد، انگار مرورگر، کتاب را پس می‌زند تاثیری لاقید در من داشت. اما چیزی در مرور، من را گرفت:‌ بنیاد و اساسِ آن. رمان، تا جایی‌که یادم می‌آید، داستان باغ‌وحشی در برلین بود که خانواده‌ای یهودی اداره‌اش می‌کردند. سال، حوالی 1933 است و شگفتی‌ساز نیست که کاروبارشان بد است. خانواده تصمیم به مهاجرت به برزیل را می‌گیرند. افسوس، کشتی آن‌ها غرق شده و یک یهودی تنها در قایقی نجات، با پلنگی سیاه باقی می‌ماند. چه چیزی در این داستان آپدایک را مایوس کرده بود؟ یادم نمی‌آید که واضح در این مورد حرفی زده باشد. آیا تمثیل‌های درون کتاب خیلی سنگین بودند، یا تشابه بین پلنگ سیاه و نازی‌ها، مساله‌ای خیلی رو بود؟ آیا نتیجه‌ی داستان از قبل مشخص بود؟ آیا مساله‌ی لحن کتاب بوده؟ سبک آن؟ ترجمه‌اش؟ هرچه بوده، کتاب آپدایک را خسته کرده بوده، اما تاثیر آن بر خیال‌پردازی‌های من، مثل کافینیئی شوک‌بار بود. من به شگفتی افتادم. چه ترکیب خارق‌العاده‌ای از زمان، عمل و مکان. چه سادگی تکان‌دهنده و غنی‌ای. اوه، چه چیزهای شگفت‌انگیزی می‌توانستم با این داستان انجام بدهم. احساسی ترکیب شده از حسادت و خشم داشتم، مثل وقتی که کتاب میشیاما، «ملوانی که از وقار دریا افتاد» را می‌خواندم، که چه کارهای فوق‌العاده‌ای می‌توانستم با این داستان انجام بدهم. اما کوفت‌‌اش بزنند! این ایده به ذهنی اشتباه خطور کرده بود. دنبال کتاب گشتم، اما کتاب‌فروش‌هایی که سراغ‌شان رفتم، در رایانه‌هایشان نام این کتاب را نداشتند و سر تکان می‌دادند. و بعد کل ماجرا را فراموش کردم. می‌خواستم آن را فراموش کنم. نمی‌خواستم واقعا کتاب را بخوانم. چرا باید به این سایندگی تن می‌دادم؟ چرا باید این ایده‌ي خارق‌العاده، با نویسنده‌ای ضعیف، خراب می‌شد؟ بدتر از آن، چه می‌شد اگر آپدایک اشتباه کرده بود؟ شاید این داستان سرگردانی، چیزی عالی می‌بود؟ بهترین داستان برای خوانده شدن. اولین رمان خودم را نوشتم. به مسافرت رفتم. دوستی‌هایی شروع شده و به پایان خود رسیدند. بیشتر به سفر رفتم. چهار یا پنج سال گذشت.

 

الهام

 

به هند رفته بودم. برای دومین بار. سفری کوتاه تا دوباره من را تکان بدهد و محسورم کند. شروع سفر خشن بود. به بمبئی رسیدم، که واقعا شلوغ بود، اما درونم شلوغ‌تر بود. احساس تنهایی هولناکی داشتم. یک شب بر روی تختم نشستم و زار زدم، صدای گریه‌ام را خفه می‌کردم، تا همسایه‌هایم از پشت آن دیوارهای نازک، متوجه گریه‌ی من نشوند. زندگی من به کجا می‌رفت؟ ظاهرا چیزهای زیادی به آن اضافه نمی‌شد یا چیزی در آن شروع نمی‌شد. دو کتاب چرت نوشته بودم که هر کدام حدود هزار نسخه فروخته بودند. نه خانواده‌ای داشتم نه کاری، حدودا سی‌وسه سال هم بود که بر روی زمین می‌زیستم. احساسی خشک و بی‌تفاوت داشتم. احساسات برایم رنج‌آور شده بودند. ذهنم به یک دیوار تبدیل شده بود. و اگر این کافی نبود، رمانی که می‌خواستم در هند بنویسم، در درونم مرده بود. هر نویسنده‌ای می‌داند این چه احساسی است. داستانی در ذهن تو متولد می‌شود و تو را مجنون می‌کند. طبعیت تو خواستار آتش گرفتن می‌شود. امیدواری رشد داستان را ببینی و عاقبت شاهد تولدش بر روی کاغذ باشی. اما در نقطه‌ای، نگاهی به داستان می‌اندازی و هیچ احساسی نداری. هیچ ضربانی را احساس نمی‌کنی. شخصیت‌ها، طبیعی با تو سخن نمی‌گویند، پلات پیش نمی‌رود، توصیف‌ها به‌ سراغ‌ات نمی‌آیند. همه‌چیز داستان تو، کاری بی‌نتیجه می‌شود. داستان مرده.

من به یک داستان نیاز داشتم. بیشتر از هر چیزی، من به یک داستان نیاز داشتم.

به ماتهارن رفته بودم، تپه‌ساری نزدیک بمبئی. جای کوچکی است و مرتفع، با منظره‌هایی زیبا بر جلگه‌های اطراف و به خاطر ساختار متمایزش، نمی‌تواند با ماشین‌ها، ریکشاها یا موتورسیلکت‌ها همساز شود. باید سوار بر تاکسی یا قطاری کوچک به آن‌جا بروی و بعد بیشتر مسیر را یا پیاده می‌روی یا سوار بر اسب. هرچه زودتر به آن‌جا برسی، زودتر به صدای خیابان‌های جذاب ماتهاران رسیده‌ای، جایی که خاکی قرمز می‌غرد، و صداهای هندی مثل آب‌ برگ تنبول می‌جوشند. آرامش این مکان موهبت یافته و کاملا غیر-هندی است. همین‌جا بود، بالای بلندترین صخره‌ی موجود، که یاد داستان سیلیار افتادم.

ناگهان، ذهنم از ایده‌های مختلف منفجر شد. به‌زحمت می‌توانستم همراه ایده‌ها جلو بروم. در چند دقیقه‌ی فرخنده، کل جریانات رمان به شکل نهایی خود رسیدند: قایق‌نجات، حیوان‌ها، ترکیب مذهب‌ها و جانورشناسیِ مخصوص باغ‌وحش‌ها، داستان‌های موازی.

این لحظه‌ی الهام از کجا آمده بود؟ چرا فکر می‌کردم که مذهب و باغ‌وحش‌شناسی، می‌توانند با هم ترکیب خوبی در داستان بسازند؟ چرا به این مضمون فکر می‌کردم، که واقعیت یک داستان است و ما می‌توانیم داستان خودمان را انتخاب کنیم و برای همین می‌توانیم «داستان بهتری» انتخاب کنیم، (که کلمات کلیدی رمان هم شدند).

می‌توانستم جواب‌های تقریبی بدهم. در هند بودم، حیوان‌ها و مذهب‌های خیلی زیادی در این کشور وجود دارند، که به چنین داستانی فضا می‌داد. تنش‌هایی که درست زیر سطح آگاهی من می‌جوشیدند، احتمالا تب‌دار من را به رسیدن به چنین داستانی سوق می‌دادند. اما در حقیقت، خودم هم جواب را نمی‌دانستم. فقط اتفاق افتاد. چندتایی ترکیب در ذهن من رها شدند و به ایده‌هایی رسیدم که همین چند لحظه قبل، اصلا وجود نداشتند.

می‌دانستم دلیلی برای سفر من به هند و بودن در آن کشور، وجود دارد.

 

کار سنگین

 

به تمام باغ‌وحش‌هایی که می‌توانستم، در جنوب هند رفتم. با مدیر باغ‌وحش تریواندرام مصاحبه کردم. زمان‌های زیادی در معابد، کلیساها و مسجدها گذراندم. بافت شهری مرتبط با رمانم را می‌کاویدم و با طبیعت اطراف آن آشنا می‌شدم. سعی کردم تا خودم را تا جایی‌که می‌شود، در هویت هندی شخصیت اصلی خودم شناور کنم. بعد از شش ماه، به‌اندازه‌ی کافی رنگ و جزئیات محلی داشتم.

به کانادا برگشتم و یک سال و نیم را به تحقیق گذراندم. کتاب‌های پایه‌ای مذهب‌های مسیحیت، اسلام و هندویسم را خواندم. کتاب‌هایی در مورد باغ‌وحش‌شناسی و روان‌شناسی حیوانات خواندم. داستان‌های نجات‌یافتگان و داستان‌هایی مربوط به فجایع طبیعی را خواندم.

تمام مدت، در هند و در کانادا، یادداشت بر می‌داشتم. در صفحاتی، با خطوطی تندنوشته شده و رگبار مانند، «زندگی پی» چهارچوب‌های خودش را پیدا می‌کرد. مدتی طول کشید تا حیوان اصلی رودررو با شخصیت اصلی‌ام را پیدا کرد. اول به یک فیل فکر می‌کردم. فیل هندی، از فیل آفریقایی کوچک‌تر است، و فکر می‌کردم یک فیل نر نوجوان می‌تواند راحت توی یک قایق‌نجات جا بشود. اما تصویر فیل در قایق‌نجات، به‌نظرم بیشتر از آن چیزی که می‌خواستم، کامیک شده بود. جایش را با کرگردن عوض کردم. اما کرگردن‌ها گیاه‌خوار هستند و نمی‌دانستم چه جوری باید در وسط دریا، او را زنده نگهدارم. به‌نظرم جیره‌ی غذایی جلبک‌دریایی هم برای خواننده و هم برای نویسنده، یک‌نواخت و کسل کننده می‌شد، پس دیگر خبری از کرگردن هم نبود. آخرسر گذاشتم تا انتخابم مسیری قهقهرایی را طی کند و بعد به یک حیوان رسیدم: یک ببر. چه حیوان‌های دیگری روی قایق می‌خواستم؟ زرافه، کفتار و اوران‌گوتان به‌ ذهنم خطور کردند. هر کدام‌شان برابر نقش‌هایی بود که از انسان درون داستان می‌خواستم، و محجوبیت کفتار، غریزه‌ی مادرانه‌ی اوران‌گوتان و غرابت زرافه، همه به داستان می‌آمد.

من موش‌خرماهای آفریقایی را انتخاب کردم، چون مدلی از حیوان‌های موش‌مانند را می‌خواستم که ارتباطی موش‌های آشنای ما نداشته باشند. حیوان‌هایی بی‌خیال می‌خواستم تا بر پایه‌ی آن‌ها بتوانم شخصیت‌هایی که می‌خواهم را نقش بزنم.

مردفرانسوی آدم‌خوار و نابینا در قایق دیگر، در اولین لحظه‌ی الهام در ماتهارِن به‌ذهنم خطور کرد؛ به‌عبارتی‌دیگر، اصلا نمی‌دانم که او از کجا آمد. در اولین دست‌نویس رمان، صحنه‌های مرد فرانسوی طولانی‌تر بودند، حدود 45 صفحه می‌شدند. این یکی از بخش‌های محبوب خودم بود. فکر می‌کردم، بکت در اقیانوس آرام شده. ولی بعد ویراستارم گفت، ایراد کار دقیقا در همین است. ویراستار گرفت، این چهره بامزه و آبزورد است، اما در جای اشتباهی قرار گرفته، مثل جوک بامزه‌ای است که در مراسم تدفین گفته شود. لحن هم اشتباه بود؛ با آن‌چه قبل و بعد از مرد در رمان آمده، هماهنگ نیست. برای همین بخش‌های زیادی از این ماجرای داستان را زدم.

جزیره‌ی جلبک‌های دریایی از همان جایِ تاریک‌روشنی وارد خیال‌پردازی‌هایم شد، که کل ماجرای موش‌خرماهای آفریقایی، مردفرانسوی و به‌راستی، کل رمان از آن آمده بود.

بقیقه، کاری سنگین ولی جذاب و روزانه بود که بتوانی همه‌چیز را بی‌مشکل به روی صفحات کاغذ بیاوری، بدون لحظه‌ای از شک، البته کار بدون اشتباه نبود و بازنویسی‌های خودش را هم داشت، اما همیشه، همیشه، لذتی عمیق و رضایت‌بخش درونم داشت، با این آگاهی که اصلا مهم نیست چه رفتاری با رمان بشود، از این رمان آسوده‌ام، و کمک کرده تا دنیایم را کمی بهتر بشناسم.

+ نوشته شده در  Sun 29 Jan 2012ساعت 8:44 AM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

شعر فرانسه: چند شعر از «مکس جاکوب»



 

مکس جاکوب

1876 تا 1944

کیومپِر، فرانسه

 

جاکوب شاعر و نقاش، نویسنده و منتقد و چهره‌یی برجسته در جنبش کوبیسم و گروه‌های ادبی شکل گرفته حول محور آپولینر بود. آثار رویاگونه‌اش بانی ارتباطی برای او بین سمبولیسم و سوررئالیسم شده بود. او در خانواده‌یی یهودی از طبقه‌ی متوسط در شهرک کیومپِر در بِرِتون متولد شد و قبل از آن‌که زندگی‌اش را وقف نوشتن بکند، به کارهای گوناگونی مشغول بود و سرانجام راهش به دوستی با پیکاسو، کوکتو و دیگر غول‌های خلاق زمانه‌اش باز شد. ظاهراً در سال 1909 پنداره‌یی از مسیح را دید و شش سال بعد به آیین کاتولیک ملحق شد و پیکاسو را به عنوان پدرخوانده‌ی خود انتخاب کرد. بااین‌حال و به رغم مذهب جدید، گشتاپو او را در سال 1944 بازداشت کرد، درحالی‌که در مراسم عشایر بانی در سنت-بِنوآت-سور-لوآر شرکت داشت، صومعه‌یی که می‌خواست در آن بازنشسته بشود. مدتی کوتاه بعد از بازداشت، از بیماری سینه‌پهلو درگذشت.

 

خیابان راوینگنان

 

فیلسوفی با نام هِراکلیتوس گفته: «آدم دو بار در یک جویبار استحمام نمی‌کند.» حال هنوز همان انسان از همان خیابان بالا می‌آید! همیشه در یک ساعت مشخص از روز از همین‌جا رد می‌شود، غمگین باشد یا شاد. همه‌ی شماها، عابرین خیابان راوینگنان، شماها را هم‌نام مرده‌ها منقوش می‌کنم. و حالا آگامنون رسید! و مادام هانسکا هم که هست! یولیسوس شیرفروش هم که رد شد! و وقتی پاتروکلوس به انتهای خیابان رسید، فرعونی در کنارم ایستاده بود! کاستور و فولوکس بانوان مقیم طبقه‌ی پنجم هستم. اما تو، ژنده‌پوش پیر، صبح مشعوف آمدی تا آشغال‌های هنوز تپنده‌ام را ببری، وقتی داشتم لامپ گنده‌ی قدیمی‌ام را دور می‌انداختم، تو را نمی‌شناسم، ژنده‌پوشِ آشغال‌دزد رمزآلود و فقیر، تو را نامی معظم و خاص می‌بخشم، تو داستایوفسکی هستی.

 

وحی

 

از کتاب‌خانه‌ی ملی برگشته بودم، کیفم را پایین گذاشتم، دنبال دمپایی‌هایم گشتم، و وقتی سر بلند کردم، کسی بالای دیوار بود، کسی آن بالا بود! کسی روی کاغذ دیواری قرمزم بود‍! گوشت تنم از هم باز شد! با رعدی عریان شدم! لحظه‌یی نادر و جاودان بود! حقیقت، اوه، حقیقت! حقیقت با اشک و لذت! حقیقت هیچ‌گاهِ فراموش ناشدنی! وجود مقدس بر دیوار اتاق قدیمی‌ام بود. چرا، پروردگارا، چرا؟ من را عفو بفرما‍! او منظره‌یی بود تماشایی، منظره‌یی متعلق به زمانه‌یی بسیار کهن، و چقدر او زیبا بود! چقدر بخشنده و مهربان! آن‌طوری که او حرکت می‌کرد، آه، آن طوری که او راه می‌رفت! ردای زرد ابریشمی بر تن داشت با لباسی بافته. اطراف‌اش را می‌نگریست و چهره‌ی تابناک و آرامش را می‌دیدم. حالا شش راهب به اتاق وارد شده و جنازه‌یی به همراه می‌آوردند. نزدیک من، زنی با مارهایی اطراف بازوها و مارهایی بر موهایش ایستاده بود.

فرشته: احمق معصوم! خدایگانت را دیده‌یی! نمی‌فهمی که چقدر خوش‌شانس هستی!

من: بگذارید به گریه بیفتم! من فقط انسانی بیچاره‌ام!

فرشته: روح مقدس رفته، ولی باز خواهد گشت.

من: روح مقدس! آری، او را می‌بینم.

فرشته: او را بفهم.

من: نمی‌دانید که چه آرامشی‌ست که در کنارم هستید.

فرشته: ما تو را دوست داریم، مردِ بی‌دلیل، به این فکر کن.

من: اوه، شعف! خدایا، می‌فهمم، اوه، آری، می‌فهمم!

 

وحی

 

اتاقِ من در انتهای حیاط است و پشت چند مغازه، در پلاک 7 خیابانِ راوینگان. اتاق، خانه، آدم همیشه می‌تواند در نماز‌خانه‌ی جاودانی خاطره‌های من چرخ بخورد! همین‌جا دراز کشیده و فکر می‌کنم، این‌جا بر روی تخته‌ سفری که با چهار آجر نگهداشته شده، خودم را کِش-و-قوس می‌دهم، و صاحب‌خانه روی سقف فلزی جایی را باز کرده تا نور بیشتری به درون بتابد. چه کسی این وقت صبح به در اتاقم می‌زند؟ «باز کن! در را باز کن! وقت‌ات را برای لباس پوشیدن تلف نکن!» «خداوندگارا! تو هستی!» «صلیب سنگین است: می‌خواهم آن را به زمین بگذارم» «در واقعا باریک است، چگونه وارد خواهی شد؟» «می‌توانم از پنجره داخل بشوم،» «خداوندگارا، این‌جا خودم را گرم کن! بیرون هوا سرد است!» «به صلیب نگاه کن!» «آه،‌کل طول زندگی‌ام، آه، خداوندگارا!»

 

سایه‌های روح

 

من هم مفتون دنیایی هستم تا به صورت موجودی در آن زنده باشی.

چگونه می‌توانم با انسانی بسازم و او را به نام همگان سرزنش نکنم؟ اهریمن، نمی‌توانم با خدا بسازم؛ فرشته‌یی، همراه اهریمن شده. چگونه می‌توانم با تو بسازم، وقتی خودم را تحمل نمی‌کنم؟ به کجا بگریزم، وقتی آسمان و جهنم همانند زمین نزدیکم هستند؟

 

ملاقات

 

وقتی تنها بر فرش قرمز ازدواج، در هنگام گام گذاشتن هم می‌رقصی. باروک می‌خواست من را دعوت کند، به من مثل یک پسر بچه‌ی مدرسه‌یی نگاه کرد، روبه‌روی کاناپه زانو زده، توضیح دادم: «شاید ثروتمند باشی ‌اما جوراب‌هایت را هیچ‌وقت درست وصله نمی‌کنند و همیشه آن‌قدر خل-و-چل هستی که چنین چیزهایی را هم امتحان می‌کنی، این یکی از مشکلات زندگی شده. خیاط زن تو فقط لباس‌های زیرت را رفو می‌کند و کاری به جوراب‌هایت ندارد، اگر هم دستی به آن‌ها بزند، هیچ‌وقت تعمیرشان را تمام نمی‌کند، یا اگر تمام بکند، جوراب‌ها را با نخی به رنگی دیگر دوخته.» رو به بچه‌ها دویده و غریدم: «گاو نری در اتاق خواب‌تان است، در اتاق خواب‌تان!»

 

یک تخم‌مرغ

 

شانس این هست که یک تخم‌مرغ در بهشتی زمینی بشکند.

 

از آن زمان، آدم سعی کرده تا ریگ‌هایی را خرد کند که شبیه یک تخم‌مرغ هستند.

 

حوا به آدم سیب تعارف نکرد. یک کلید داد. من به آن کلید رسیدم: چیزی بی‌خودی و زنگار گرفته بود.

 

سه الهه‌ی سرنوشت را همان‌طوری می‌بینم که شماها خطاهای کسی را می‌بینید. آن‌ها در لژ کلیسای من بودند. یکی سر جای من نشسته و بقیه ایستاده بودند. آن‌ها بازوبندهای سیاه داشتند، یکی‌شان قیچی گنده‌ی خیاطی به دست گرفته بود، دیگری چند وسایل دیگر شاید یک نانوا؟ - سومی چندتایی مروارید را به هوا می‌انداخت و سگ تریر زرد گنده‌یی می‌خواست آن‌ها را بقاپد. و دیروز من امیدوار مرگ بودم، و این‌جا فکر قیچی و رشته‌های نخی روزهای من را از وحشت یخ‌بسته باقی گذاشته‌اند.

 

+ نوشته شده در  Sat 28 Jan 2012ساعت 8:25 AM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

«گزارش محرمانه» نوشته‌ي تام راب اسمیت در «مهرنامه»



 

شماره‌ي جدید ماهنامه‌ی تخصصی علوم‌انسانی، «مهرنامه» دیروز در 306 صفحه و به قیمت 6000 تومان در دکه‌های روزنامه‌فروشی تهران عرضه شد. چند شماره‌ای است که ضمیمه‌ای 32 صفحه‌ای به نام «کتاب‌نامه» در انتهای مجله منتشر می‌شود. در این شماره، پرونده‌ای کوچک برای رمان «گزارش محرمانه» نوشته‌ی تام راب اسمیت کار شده است. رمان، دنباله‌ی رمان «کودک 44» است و جلد سوم این سه‌گانه نیز در دست ترجمه است. دو مطلب این پرونده را من تهیه کرده بودم و یک مطلب (ترجمه‌ی مروری از «نیویورک‌تایمز») هم به‌خاطر کمبود فضا، نتوانست در مجله منتشر شود. فهرست مطالب این پرونده عبارتند از:

1 شبِ تانک، نکته‌ای در باب رمان «گزارش محرمانه» نوشته‌ی تام راب‌اسمیت مهدی یزدانی خرم

2 گزارشی که محرمانه نبود نادر قبله‌ای / مترجم رمان

3 خونسردی جنگِ سرد، نوشتن در گفت‌وگو با تام راب‌ اسمیت ترجمه‌ی سیدمصطفی رضیئی

4 نگاه: مجالِ سخن، لذتِ خوانش؛ روایت «گزارش محرمانه» در کجا ریشه دارد؟ نوشته‌ی سیدمصطفی رضیئی

+ نوشته شده در  Fri 27 Jan 2012ساعت 8:59 AM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

«ابر طبقه» پرونده‌ی شماره‌ی بهمن ماه «همشهری اقتصاد»



 

چهارشنبه شماره‌ی بهمن ماه «اقتصاد» همشهری در 230 صفحه به قیمت 2000 تومان به‌روی دکه‌ها آمد. کتاب این ماه، «ابر طبقه» نوشته‌ی دیوید راتکاف است و در این کتاب بحثی تازه مطرح می‌شود: شش هزار ثروتمند جهان بر جمعیت جهان حکومت می‌کنند اما الزاما این افراد ثروتمندان و صاحبان صنایع و سیاستمداران نیستند بلکه شخصیت‌هایی مانند اسامه‌ بن‌لادن، پاپ و کلینتون پس از دوران ریاست‌جمهوری در یک صف قرار می‌گیرند. کتاب را انتشارات «کویر» منتشر ساخته بود و پرونده‌ی کتاب از صفحه‌ی 141 تا 158 مجله منتشر شده و چهار صفحه‌ی آن، کار من است. فهرست مطالب عبارتند از:

1 طبقه‌ای از جنس متفاوت مهیار زاهد

2 6 هزار نفر بر 6 میلیارد نفر حکومت می‌کنند: «ابرطبقه»؛ کتاب راهنما در زمینه قدرتمندترین شهروندان جهان ما تهیه و ترجمه: سیدمصطفی رضیئی

3 گفت‌وگو با احمد عزیزی، قائم‌مقام پیشین وزارت امور خارجه ایران و مترجم کتاب مهیار زاهد

4 ابرطبقه و مصائب طبقه متوسط دکتر جعفر حق‌پناه

5 تفکر مکتب شیکاگو برای جهان مضر است دکتر محمدحسین عادلی

6 دنیایی که ابرطبقه می‌سازد: گفت‌وگو با نادر انتصار، رئیس دانشکده‌ی علوم‌سیاسی دانشگاه آلابامای جنوبی در امریکا جواد حیران‌نیا

7 انقلاب دانایی و ظهور درک جدیدی از مفهوم شکاف طبقاتی دکتر فرشاد مومنی

8 ثروت در همه‌جا به قدرت منتهی نمی‌شود دکتر جمشید پژویان در گفت‌وگو با مهیار زاهد

9 در جهان امروز چه می‌گذرد؟ خلاصه‌ای از مقاله‌ی لائورا میلر در مجله‌ی سالن ترجمه و تدوین: سیدمصطفی رضیئی

10 ابر طبقه، دکوراسی را تضعیف می‌کند: مصاحبه‌ی اختصاصی با پروفسور سوجاتا آشواریا شیما جواد حیران‌نیا

+ نوشته شده در  Fri 27 Jan 2012ساعت 8:57 AM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

درباره‌ی کارگردانی

+ نوشته شده در  Wed 25 Jan 2012ساعت 7:41 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

شعر فرانسه: «خوابِ دخترِ جوان» سروده‌ي ژان کوکتو


 

ژان کوکتو

1889 تا 1963

میسون-لافیت (فرانسه)

 

کوکتو هنرمندی ماهر در زمینه‌های گوناگون بود، از شعر، داستان، فیلم، باله و اپرا گرفته تا نقاشی‌هایی که برای دهه‌ها علاقه‌مندان را در سرتاسر جهان جذب خود مي‌کردند. او شعر را بیشتر از همه‌ی سبک‌های هنری تحسین می‌کرد، و از آن در رسانه‌های دیگر فرهنگی استفاده می‌کرد، تا به کنکاش در پایه‌ی الهام هنری برسد، و تصویرهای سمبولیک مقایسه‌یی خود را با فرم‌های روایتی ترکیب بکند. او را به عنوان «شاهزاده‌ی سبک‌سر» می‌خواندند، که نام رمانی از خود او هم بود، آن‌ هم بیشتر به خاطر لباس‌های بحث‌انگیزی بود که می‌پوشید. کوکتو در خانواده‌یی ثروتمند متولد شد. وقتی نه سال‌اش بود، پدر خودکشی کرد، و این اتفاق عمیقا او را تحت‌تاثیر قرار داد. او دوست نزدیک پابلو پیکاسو، اریک ساتی، مارسل پروست و سرگئی دیگالیوف بود و برای سال‌ها رابطه‌یی نزدیک با ژان ماریس داشت، که در بسیاری آثار او هم حضور می‌یابد.

 

خواب ِ دختر ِ جوان

 

زیر درخت پندار با هم آشنا شدیم

ولی مطمئن از این‌که دیگری همان خواسته‌مان است.

بعضی‌وقت‌ها فرشته‌های‌مان را هم‌زمان رها کرده و پروازشان را می‌نگریستیم

با قربانی‌هایی که اسیر زهر میوه‌ها می‌شدند.

 

اوه، می‌دانستیم پشت سرمان چه خواهند گفت:

بی‌خیال‌های ابله، خوش گذران‌ها،

زبان‌های منگ دیگران زخم‌های‌شان همیشه آماده است،

ولی بی‌هیچ آرزویی فقط به خواب می‌رفتیم.

 

بعضی از خبرچین‌ها بهترین بهانه‌ها را برای‌مان جعل می‌کردند:

مثلا بگوییم که ما برای پرواز شبانه‌ی هواپیمایی رویا جا رزرو کرده‌ایم،

یا که ما می‌خواهیم به حبس باغی

ایرانی برویم و میعادگاهی داشته باشیم.

 

کل این شعر را بخواب

بانوی جوان من، تو با آن بازوی تنبل و آویزان.

خواب و خیال تو را به گروگان خویش گرفته است.

و راه‌حلی دیگر؟ خمیازه، بیشتر از این نمی‌توانی بی‌خیال باشی.

 

+ نوشته شده در  Mon 23 Jan 2012ساعت 12:51 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

عدنان غریفی

+ نوشته شده در  Sun 22 Jan 2012ساعت 8:8 AM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

سودارو در همشهری داستان: ترجمه‌ی مقاله‌ای از دکتروف


 

داستان همشهری. بهمن 1390. 276 صفحه به‌همراه پوستر هدیه زمستان. 2000 تومان.

 

اول یادم نیست در کدام شماره اما همین‌تازگی‌ها سردبیر مجله‌ی «داستان» نوشته بود که خوانندگان باور نمی‌کنند اما تمام مطالب رسیده به مجله بررسی می‌شوند. همان‌روزها مقاله‌ای از دکتروف (نویسنده‌ی نامدار امریکایی که با رمان‌های «رگتایم» و «آوازهای بیلی‌باگت» در فارسی مشهور است) برای مجله ایمیل زدم (به‌آدرسی که در شناسنامه مجله آمده) و ایمیل برگشت خورد (یک مشکل فنی پیش آمده بود). با خانم سپیوند ناجیان از طریق شبکه‌ی اجتماعی صحبت کردم و لطف کردند آدرس ایمیل خودشان را دادند. مطلب را برایشان فرستادم و چند روز بعد نظر رسید که سردبیر با کلیت مطلب مشکلی ندارد اما نثر مطلب را نپسندیده‌اند. مطلب را بازخوانی کردم و دوباره فرستادم. همین هفته ایمیل رسید که شماره تلفن بدهید. چند ساعت بعد تماس گرفتند و شماره‌حساب و آدرس پستی از دفتر مجله خواستند. امروز مجله در تهران پخش شده و یک شماره گرفتم (این شماره برای اولین بار مجله بسته‌بندی شده عرضه شده) و نام ای. ال. دکتروف را در صفحه‌ی اول دیدم. توی تاکسی مجله را ورق زدم، در قسمت معرفی چهره‌های مجله نامم نخورده اما از صفحات 166 تا 175 می‌توانید مطلب مرا بخوانید.

دوم مقاله‌ی دکتروف با عنوان «ملاحظاتی بر تاریخ در داستان یا چرا کسی ایلیاد را با روایت‌های واقعی تاریخی عوض نمی‌کند؟» در اصل در شماره‌ي آگوست 2006 ماهنامه‌ی «آتلانتیک» منتشر شده بود (این شماره مخصوص داستان و ادبیات داستانی بود). مقاله در هفت بخش، بحث سنگینی را دنبال می‌کند و از سخت‌ترین مطالبی است که در عمرم ترجمه کرده‌ام (البته به‌سختی مقاله‌ي «پیام‌آور جاز» نوشته‌ی هاروکی موراکامی نیست) و پیچ‌وخم‌های خودش را دارد. یک مقاله‌ی کاملاً تخصصی است و بحث آن ماجرای تاریخ واقعی و تاریخ داستانی است و تفاوت‌ها و مسائلی که در هر دو مطرح می‌شود و مثال‌های مختلفی از شکسپیر و تولستوی تا کتب‌مقدس و رولان بارت و غیره می‌زند. بحث کاملاً حرفه‌ای است و از مطالبی است که در طول چند سال گذشته، توانسته بر روی خودم تاثیر بگذارد.

سوم همکاری با مجلات همشهری باعث آرامش خاطر است. حداقل برای من این‌گونه بوده است. اولین بار در «الف» مطلب منتشر کردم. یک مرور هفت‌صد کلمه‌ای. بعد از انتشار و قبل از آن،‌ توانستم چند نوبت با دبیر تحریریه مفصل صحبت کنم و انتقاداتی درباره‌ی پخش مجله داشتم (بعدها دیدم این نقدها تاثیر خودشان را گذاشته‌اند و بعضی از پیشنهاداتم عملی شده است) بعد هم رقم مناسبی برای آن مطلب به من پرداخت شد و حضوری در دفتر مجله با سردبیر هم صحبت کردم. بعدها به‌صورت مرتب (در پاییز و زمستان امسال) با «همشهری اقتصاد» در بخش پرونده‌ي کتاب همکاری داشتم و رقم خوبی برای مطالب پرداخت می‌شود. سیستم همشهری «داستان» برایم باعث آرامش و امنیت بوده است (تایید مطلب در چند مرحله و گوش کردن به‌ حرف‌های مترجم گرفته تا این‌که قبل از چاپ مجله شماره‌حساب گرفته‌اند و این‌که من نه خانم ناجیان را تا حالا دیده‌ام و نه پا به دفتر این مجله گذاشته‌ام اما مطلبم به‌صورت کاملا حرفه‌ای منتشر می‌شود و تو نباید جوش چیزی را بخوری) و خوشحالم که در این مجله هم حضور داشته‌ام.

چهارم نمی‌دانم دوباره امکان انتشار مطلبی در «داستان» داشته باشم یا نه و اگر چنین اتفاقی بیافتد، کی باشد و به چه شکلی اما امروز وقتی مجله را ورق می‌زدم، این احساس درونم بود که برای یکی از اولین دفعات، مطلبی که دوست داشته‌ام، به‌شکلی که باید و شاید منتشر شده است. امیدوارم خواننده هم از خواندن مقاله‌ام راضی بلند شود.

+ نوشته شده در  Thu 19 Jan 2012ساعت 4:15 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

جوجه‌های آخر پاییز



 

اول از اولین ساعت‌های صبح یک‌شنبه، وقتی شماره‌ي هفته‌نامه‌ی «آسمان» روی دکه آمد و مطلب من در مورد ترجمه‌های رمان «اتاق» منتشر شد، عکس‌العمل‌های جالبی دیده‌ام. عکس‌العمل‌های رسمی مثبت بوده است (از وب‌سایت شهر کتاب که مطلب را دوباره منتشر کرد تا تشکر مترجم نشر افراز تا چندین تماس و اس‌ام‌اس با مدیر نشر آموت) ولی عکس‌العمل‌های غیررسمی هم بوده، یعنی کامنت‌های وبلاگم. به‌نام چند چهره‌ی ادبی برای من کامنت گذاشته‌اند و چیزهایی نوشته‌اند که حسابی باعث خنده‌ام شد. البته، همه‌شان را دیلیت کردم. دوستان هر قصد و نیتی دارند، خیر باشد ولی من همان‌طور که به‌دوستی می‌گفتم، کار خودم را می‌کنم و حرف خودم را می‌زنم، حالا خوش‌تان نیامده؟ مگر قرار بوده کسی خوشش بیاید؟

دوم فکر می‌کنند من چون زیاد می‌نویسم، یعنی روی همه‌چیز می‌نویسم. توی همین هفته، کتاب‌های «داستان‌های عجیب توکیو» از نشر افراز، «چشم‌های همیشه هوشیار» از کتابسرای تندیس و «زن، غذا و دعا» از نشر آموت را کنار گذاشتم، چون حرفی برای گفتن در موردشان ندارم. من تقریباً همان‌قدر که روی کتاب‌ها می‌نویسم، کتاب هم کنار می‌گذارم و از کنارش بی‌خیال رد می‌شوم.

سوم اوایل زمستان در صفحه‌ام در فیس‌بوک نوشتم که جوجه‌هایم را آخر پاییز شمرده‌ام و درنتیجه‌اش، بتدریج از روزنامه‌نگاری خداحافظی خواهم کرد و فعالیت‌هایم را سبک می‌کنم. مساله ساده است، هر روز 24 ساعت است، نه یک دقیقه بیشتر و نه یک دقیقه کمتر. من هم نمی‌توانم بیشتر از فعالیت‌های روزانه‌ام، کار کنم و باید از یک سری برنامه‌ها بزنم. روزنامه‌ي «تهران امروز» روال خودش را تغییر داد و بلافاصله از برنامه‌هایم حذف شد. تا آخر امسال، بتدریج از وب‌سایت‌ها خارج می‌شوم و از سال دیگر،‌ اگر اینترنتی باشد، همین وب‌لاگ خواهد بود. البته گوشه‌وکنار در مجله‌ها خواهم نوشت و شاید هر از چند گاهی در روزنامه‌ها. این را می‌گویم برای دوستانی که منتظر هستند من روی کتاب‌هایشان کار کنم. رک‌وراست: فقط روی کتاب‌هایی که متوسط به بالا باشند خواهم نوشت و بقیه‌ی کتاب‌ها را کنار خواهم گذاشت و بتدریج،‌ کمتر و کمتر از همیشه درباره‌ی کتاب‌ها خواهم نوشت. مرور کتاب، از برنامه‌های روزانه‌ام محو می‌شود.

چهارم البته کسی آینده را ندیده است، آینده می‌تواند خیلی متفاوت باشد.

پنجم این متن را بیشتر برای دوستان نویسنده و ناشری نوشتم که کتاب‌هایشان دست من است یا منتظر هستند سری بزنم و کتاب بگیرم. کتاب‌های موجود را می‌خوانم و از بین‌شان انتخاب می‌کنم اما برنامه‌ی آینده‌ام متفاوت از امروز است. آینده متمرکز بر ترجمه، مطالعه به زبان انگلیسی خواهد بود و نوشتن و البته سال آینده، اگر همه‌چیز خوب پیش برود، سال خداحافظی‌های بیشتری هم خواهد بود.

+ نوشته شده در  Wed 18 Jan 2012ساعت 8:16 AM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

غمگینی‌های جشن تولد


همین یادداشت را در وب‌سایت مد و مه بخوانید


غمگینی‌های جشن تولد: نگاهی به «داستان‌های روزِ تولد»


 

داستان‌هایِ روز تولد. (9 داستان از 9 نویسنده). به انتخاب و با پیش‌گفتاری از هاروکی موراکامی. ترجمه آسیه عزیزی و پروانه عزیزی. تهران: نشر گلمهر. چاپ اول: 1390. 1100 نسخه. 160 صفحه. 4000 تومان.

 

«هاروکی موراکامی نویسنده ژاپنی 12 ژوئیه 1949، درست 73 سال پس از جک لندن، نویسنده‌ی آمریکایی به دنیا آمده و هر سال روز تولد خود را با باز کردن نوشابه ساخت کارخانه‌ی جک لندن برای شام جشن می‌گیرد. حدود ده سال پیش او تصمیم گرفت تا مجموعه‌یی متنوع از داستان‌های روز تولد از میان آثار جدید گرد آوَرد و برای این کار به جست‌وجو پرداخت. کتاب حاضر حاصل این جست‌وجوی گسترده است. او خود داستانی به این مجموعه‌ی گردآوری شده افزود و پیش‌گفتاری بر آن نوشته است» (از پشت جلد کتاب).

ما سنت تک داستان‌های درخشان نویسنده‌های مختلف را نداریم که در قالب یک کتاب در کنار همدیگر آرام گرفته باشند و نویسنده‌ای برجسته (یا ویراستاری به نام) آنان را جمع‌آوری کرده باشد. ولی آن‌ها این سنت را دارند و «داستان‌های روزِ تولد» یک نماینده‌ی کوچک از چنین ژانر کتاب‌های داستان‌های کوتاه است. کتاب کم‌برگی است (آقایان لطف کرده‌اند و چهار داستان آن را پیش از انتشار، از درون کتاب حذف کرده‌اند) اما در کلیت خودش درخشان است. گلچین‌های گسترده‌تری هم به دست مخاطب می‌رسد (مثلاً «داستان‌های برگزیده قرن به انتخاب جان آپدایک» حدود هشت‌صد صفحه است) اما هدف همگی یکسان را دنبال می‌کنند: نویسنده‌های خیلی کمی وجود دارند که عمده داستان‌هایشان درخشان و شاهکار باشند (همه آنتوان چخوف نمی‌شوند) ولی نویسنده‌های خیلی زیادی وجود دارند که تک داستان‌ (یا تک مجموعه داستان کوتاه) حیرت‌انگیزی نوشته‌اند. می‌شود این تک داستان‌ها را براساس یک موضوع واحد کنار هم چید و کتابی دل‌نشین، جذاب و متنوع خلق کرد (چرا به جای چاپ این همه مجموعه داستان ملالت‌بارِ نویسندگان فارسی‌زبان، از این دست کتاب‌ها منتشر نمی‌شود تا آدم کمی به ادبیات ایران امیدوار بماند؟)

موراکامی هر روز صبح زود بیدار می‌شود تا بنویسد (می‌بخشید که ایشان با نویسنده‌ها و روشنفکرهای دیگر کمی فرق می‌کنند و معتقد هستند انسان برای نوشتن می‌بایست صبح ساعت 4:30 قهوه‌اش را خورده باشد و چند لحظه بعد پشت میز نشسته و به نوشتن مشغول باشد. البته که بقیه خانه در خواب کامل به سر می‌برند. ایشان عمیقاً معقتد هستند انسان‌هایی مثل کافکا یا داستایوفسکی بوده‌اند که نابغه تشریف داشته‌اند و برای نوشتن نیاز به کار زیاد نداشته‌اند اما ایشان چون انسان مدرن هستند و انسان مدرن نابغه نیست، باید منظم و سنگین کار کنند تا از دل‌اش کتاب‌های خوب بیرون بیاید) و موقع درست کردن قهوه، به رادیوی سراسری ژاپن گوش می‌کنند و رادیو، رویدادهای ملی را اعلام می‌کند (مثلاً روز رسمی آدامس جویدن) و بعد به بخشی می‌رسد که تولد مشاهیر را اعلام می‌کند و نام هاروکی موراکامی، در میان نام‌های دیگر می‌آید. موراکامی جا می‌خورد و بعد موضوع تولد ذهن‌اش را درگیر می‌کند و چون ایشان نویسنده است، از این درگیری ذهنی یک کتاب متولد می‌شود که ترجمه‌اش امروز دست ماست. کتابی با داستان‌هایی از: دانیل لاینز (کیک تولد)، کلر کیگان (نزدیک لبه‌ی آب)، دنیس جانسون (دان‌دان)، ریموند کارور (حمام)، ایتن کانین (فرشته‌ی رحمت، فرشته‌ی غضب)، لیندا سکسون (دگرگونی)، ویلیام تره‌ور (روز تولد تیموتی)، لوئیس رابینسون (سواری) و هاروکی موراکامی (دختری که روزِ تولدش بود).

روز تولد به تمام داستان‌های انتخاب شده، هویت می‌بخشد اما به دلایلی نامعلوم، اکثر داستان‌ها غمگین هستند. مساله فقر نیست. داستان‌ها در سرزمین‌های ثروتمند می‌گذرند و راوی یکی از داستان‌ها، پدرخوانده‌ای میلیونر دارد اما شخصیت‌ها اکثراً نمی‌توانند با محیط اطراف خودشان یکی شوند و درنهایت برای آنان روز تولد و جشن‌اش تبدیل به یکی از رویدادهای زندگی می‌شود که برپایه‌اش، به تصویر جدیدی از جهان اطراف و خودشان رسیده‌اند و می‌توانند یک قدم دیگر جلو بروند: تا یک سال دیگر... تا یک جشن تولد دیگر. خود موراکامی در انتهای مقدمه‌اش می‌گوید:

«... امیدوارم که شما در دوازده داستانی که در این مجموعه گنجانده شده دستِ کم یک داستان پیدا کنید که، چه شاد و چه غمناک، به شما لذتی واقعی بدهد و سبب شود که بخواهید بخشی از روز تولد بعدی‌تان را با خواندن دوباره‌ی آن سپری کنید. مادامی که زمین ما به چرخیدن به دور خورشید ادامه می‌دهد، سالی یک بار روز تولدتان فرا می‌رسد، چه این واقعه از رادیو پخش شود یا نه، برای شما یک روز خاص خواهد بود». اهمیت این روز برای موراکامی جدی است: تولد و زندگی. درکِ خویشتن و توانایی دیدار با جامعه. این‌ها مضمون‌هایی هستند که خود در داستان‌هایش تکرار می‌کند. در داستان خودش در این مجموعه، سراغ دختری منزوی در ژاپن می‌رود که نمی‌تواند با محیط اطراف‌اش ارتباط برقرار کند و در جشن تولدش هم در رستوران به سر کار آمده. او را دنبال می‌کند تا در این شب معمولی، به جهان خودش وارد شود. داستانی حیرت‌انگیز مثل تقریباً بیشتر دیگر نوشته‌های موراکامی.

همان‌طوری که موراکامی دوست دارد (و این عشق خویش را پنهان هم نمی‌کند) لابه‌لای داستان‌ها موسیقی پیدا می‌کنید و سفر. ولگردی در مکان‌های دورتر از جمعیت را پیدا می‌کند. فکرها و سوال‌های عمیق ذهنی پیدا می‌کند. شخصیت‌های معمولی، مرموز و غمگین پیدا می‌کنید. زندگی را پیدا می‌کنید که دنبال زندگی می‌گردد. تضاد نسل‌ها را می‌بینید (که موراکامی چقدر روی این موضوع حرف دارد بزند و حالا حرف‌های نویسنده‌های دیگر را هم کنار حرف‌های خودش چیده) و همین‌طور فراموشی نسل‌ها را می‌بینید (چیزهایی که نسلی به یاد داشته و مقدس می‌شمرده و حالا نسل جدید کاملاً به دست فراموشی سپرده و الگوهای جدید تفکر را جایگزین‌اش کرده است).

موراکامی برای ذهن خودش، برای نگریستن خودش، مرزهای معین و مشخصی دارد و با موضوع جشن تولد، این مرزها را از زبان دیگران هم بیان می‌کند. کتاب در کلیت خودش دل‌چسب می‌شود ولی کتابی است برای به فکر فرو رفتن. کتابی حتا برای گریه کردن. چون درنهایت، همه‌چیز در اوج حساسیت خودشان، بی‌اندازه ساده هستند. خودِ موراکامی می‌نویسد: «بیرون هنوز تاریک بود، روز کم‌کم داشت شروع می‌شد. روز خاصی از سال بود ولی درعین‌حال یک روز کاملاً عادی. پشت کامپیوترم کار می‌کردم. شاید یکی از این سال‌ها من هم روز تولد چنان پُرهیجانی داشته باشم که بخواهم بادبان‌های یک قایق را به سمت وسط خلیج توکیو برافرازم و یک نمایش آتش‌بازی بزرگ راه بیاندازم. و اگر زمانی چنین روزی برسد بدون تردید آن قایق را کرایه خواهم کرد، بی‌آن‌که اهمیت بدهم دیگران ممکن است چه بگویند، و یک‌راست در قلب زمستان با یک بغل وسائل آتش‌بازی به سوی خلیج توکیو پیش می‌رانم. ولی یقیناً آن روز چنین روزی نبود. تولد آن سالم از آن تولدها نبود. فقط مثل همیشه پشت میزم می‌نشستم و به کار روزانه‌ام مشغول می‌شدم».

+ نوشته شده در  Tue 17 Jan 2012ساعت 5:5 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  |