یک موقعهایی بود که برنامهریزیهای دو ساله داشتم. یعنی میدانستم برای دو سال بعد باید بر روی چه پروژههایی کار کنم. الان برنامههای شش ماههي نامنظم دارم. یعنی ده برابر حجمی که بتوانم کار کنم، پروژه هست و من باید از بین اینها، بگردم و بهترینهایشان را انتخاب کنم و بعد وقت بگذارم، کار وحشتناک ملالتبار بازاریابیشان را انجام دهم – یعنی برای کتابها ناشر پیدا کنم – و بعد کار را در نوبت انجام شدن قرار بدهم. دو ماه است که خوشبختم. دو ناشر دارم که راحت کارها را قبول میکنند. دبیر یکی از نشرها، دوستی قدیمی است و کارها با ایمیل و تلفن انجام میشود. باید آرام باشم، کپههای کاغذ دور و ور اتاق پر شدهاند و امروز یا فردا باید بروم یک بستهی دیگر کاغذ سفید بخرم و چند تایی متن جدید را پرینت بزنم.
باید آرام باشم. احتمالا آرام هم هستم. بعد از مدتها، دو بار در یک هفتهی گذشته، غش کردم توی رختخواب. یک بارش دیشب بود. خسته بودم و گیج. یک استامینوفن خوردم و دراز کشیدم. چشمهایم میسوخت، یا بیشتر از سوختن، درد داشت تا جایی میانهی سرم. ولی خوابام نمیبرد. تلفن داشتم. باید یک چیزی را چک میکردم. باید منطقی بحث میکردم که بهتر است این کار را این شکلی انجام بدهی. مشکلات خانوادگی. فرصت نفس کشیدن هم ندارم. باید بر روی مقالهی جدیدی کار کنم. باید بر روی چهار مقالهی جدید کار کنم. امروز باید سه تایشان را تحویل بدهم. هنوز یک خط هم ننوشتهام. فردا تحویل میدهم. تا آخر هفته یک مطلب جدی، خیلی خیلی جدی ترجمه میکنم و میفرستم برای روزنامه. ظاهرا قرار است مرتبتر در «فرهیختگان» مطلب چاپ کنم. البته یک ساعت دیگر باید بروم سبزهای پاک شدهی را از سبزیفروشی بگیرم. زندگی خانوادگی.
روزنامهنگار بودن؟ نمیدانم. این روزها اتاقام ساکت است. همستر را دوستم آمد و برد. آخرین شب نشسته بود کنار مونیتور و داشت هی خودش را تمیز میکرد و هی خودش را کِش میداد تا عضلههای خسته از بیست و دو ساعت خواب، آرام بگیرند. من خندهام گرفته بود. بعد هم یک کم شر ریخت. از کولهپشتی دوستم مثل یک کوه، بالا رفت و کمد کتابهایم را فتح کرد. بالای مجموعه اشعار شاملو و نصرت رحمانی و سید علی صالحی ایستاد و هوا را بو کشید. برگشت پایین. رفت توی اتاق چرخید. رفت توی شهربازی، از جعبهها بالا رفت و پایین آمد. توی دلم فکر کردم، میدانی توی این جعبهها دستخطهای قدیمی چه آدمهای مهمی قرار دارد؟ میدانی توی یکی از همین جعبهها، یکی از آخرین گذرنامههایی هست که دولت قاجار چاپ کرد؟
برای یک همستر این چیزها مهم نیست. دوستم پشت گردناش را گرفت و انداختاش توی خانهاش. بعد هم او را برد. خودم تا دم تاکسی موش را بردم، نشسته بود توی خانه و حوصله نداشت. از تغییر و تحول خوشاش نمیآید. دوست داشت ادامهی تونلهایش را در اتاق خواب من بکند. ادامهی روزنامهی «فرهیختگان» را بجود. ادامهی موکتهایم را به باد فنا بدهد. همهي اینها توی چشمهای سیاه گندهی خیرهاش بود. البته، داشت هوا را بو میکشید و به زندگی طبیعی هم فکر میکرد، جایی توی جوبها و بین درختها
حالا اتاق جارو شده است. حالا سوراخ همستر، یکی دیگر از جلوههای توریستی اتاق خواب من است. البته، اتاق خواب من جلوههای توریستی دیگری هم دارد. آرشیوهای سکه، صدف، سنگ، کاج، تمبر، کتاب، سیدی و دیویدی و... به قول دوست نئو-مارکسیستم، توی اتاق مصطفا، هر موجودی زندگی میکند. توی اتاق خوابام پنج مدل عنکبوت هم دارم. یک جور زندگی مسالمتآمیز را همراه هم میگذرانیم. هنوز جرات نکردهام درست و حسابی زیر تختم را نگاه کنم. زیر تختم، صدها جلد مجله و روزنامه هست. فکر میکنی همستر آن پایینها چه کارهایی کرده است؟ باید چند تا سخنرانی، چند تا مقاله، چند تا نمایشنامه، چند تا کتاب ترجمه کنم و باید تا فردا سه تا مقاله بنویسم. هی، تازه کتاب چارلز بوکوفسکی هم هست. واقعا شب یلدا کتاب میرسد؟ خودم هم نمیدانم...
+ نوشته شده در
Mon 14 Dec 2009ساعت
11:47 AM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
توضیح: خط فاصلهها، برای جلوگیری از ف-ی-ل-ت-ر شدن این صفحه است و ربطی به متن اصلی شعر ندارد.
هالالویا!
کار کرد.
گ-ه را از رویشان
برداشتیم.
ما گ-ه را درست از وسط
سوراخ ک-و-ن خودمان و
گوشهای گای-یدهی آنها
برداشتیم.
کار کرد.
گ-ه را از رویشان
برداشتیم.
حالا توی گ-ه خود ما
دارند خفه میشوند!
هالالویا.
خداوندگار را برای همهی خوبیهایش
ستایش کن.
آنها را انداخیتم وسط
این همه گ-ه گای-یده.
حالا دارند گ-هها را میخورند.
خداوندگار را برای همهی خوبیهایش
ستایش کن.
توپهایشان را وسط
غبار خردکننده انداختیم،
وسط غبار گایی-دهی خردکننده
انداختیم.
ما این کار را کردیم.
حالا می خواهم بیایی
اینجا و من را از روی
لبهایم ببوسی.
+ نوشته شده در
Sat 12 Dec 2009ساعت
1:54 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
یادم هست
بهار به دستهای تو که میرسید
هزار گنجشک آشفته بود
میان باد و توفان و آشفتگیهایت
جیک جیک میکرد.
لبهایش شیرین بود
لبخندهایش غمگینی دستهای تو را داشت
وقتی آرام آرام میان عضلههایم خودت را
جمع و جور میکردی
میخوابیدی
زمزمه میکردی، برایم قصه بگو.
یادم هست
قصه میگفتم از ابرها که فرزنداناش
میان دشتهای میرقصیدند و اسب میراندند
به کوه و گلها
و همه چیز حکم طبیعت داشت
همه چیز حکم آرامش داشت.
تو خواب بودی
نفس کشیدنهایت را نگاه میکردم
پشت چشمهایت
مهربانی هنوز بود
دست انداخته بودی میان سینههایم
خوابهایت را میمکیدی.
از خیابان گذشت
در تاریکی محو شود
در را بستم
روشنی بود
پشت پنجرههای خانهها
زندگی بود
و تو رفته بودی
رفته بود
در را بستم
به سکوت
وارد شدم.
+ نوشته شده در
Fri 11 Dec 2009ساعت
8:18 AM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
توضیح: در روزهایی که کشور گرم تبلیغهای انتخاباتی بود، ترجمهی مصاحبهی جومپا لاهیری را در اینترنت منتشر کردم که با مجلهی هارپر کالینز انجام شده بود و بیشتر دربارهی «خاک غریب» حرف میزند. این مصاحبه را میتوانید در این لینک بخوانید.

جومپا لاهیری گرم مینویسد. یعنی اسم این نویسنده که روی عطف کتابی باشد، یک جور حس آرامش، زندگی، خانواده، غذاهای چرب و پرادویه و رنگ وجود آدم را پُر میکند. جدیدترین مجموعه داستان او، به فاصلهی کوتاهی از چاپ اثر به زبان انگلیسی، با دو ترجمه به بازار کتاب ایران راه یافت. یکی ترجمهی کپیرایتدار و قانونی امیرمهدی حقیقت، که نشر ماهی منتشر کرده و الان چاپ سوم آن را در 360 صفحه و به قیمت 6000 تومان میتوانید بخرید، و دیگری را مژده دقیقی، یکی از برجستهترین مترجمهای ما، با نامی دیگر توسط نشر چشمه (یا نیلوفر، فقط شنیدهام، کتاب را ندیدهام) منتشر کرده که بیشتر منتخبی از داستانهای لاهیری است.
قبلترها «همنام»، رمان لاهیری با (حداقل) چهار ترجمهی مختلف چاپ شده بود که ترجمههای امیرمهدی حقیقت (نشر ماهی) و گیتا گرکانی (اولین ترجمه، نشر علمی) بیشتر از بقیه شناخته شده هستند. «مترجم دردها» مجموعه داستانی که برای لاهیری، جایزهی ادبی پولیتزر را به همراه آورد، هم با ترجمههای گوناگون (و البته نامهای گوناگونی) به فارسی منتشر شده است. لاهیری در کشور ما نویسندهي خوششانسی است، در حالی که گونی گونی بهترین کتابهای ادبی روز آمریکا در میان خوانندگان فارسیزبان ناشناخته هستند، هر چیزی که او نوشته است، با ترجمههای گوناگون منتشر شده و خواننده هم دارد.
مضمون اصلی داستانهای لاهیری، بنگالیهای مهاجر در آمریکاست. فرهنگ شرق هند، آمیخته با مدرنیسم آمریکایی و زبانی نرم و توصیفهای سر حوصله، کتابهای او را خواندنی ساختهاند. با این وجود، «خاک غریب» یک کتاب قطور، کسل کننده و سرتاسر تکراری، در برابر کارهای قبلی او بود که من را از خواندن خودش پشیمان کرد. کتاب یک سقوط کامل بعد از «مترجم دردها» و «همنام» است. در حالی که رمان اول او، خواننده را حول محور شخصیت راوی پیش میبرد و با جزئیات دقیق و توصیفهای زنده، آدم را همراه اثر میکرد و «مترجم دردها» روحی درون خود داشت که داستانها را متصل به هم نگه میداشت و انرژی زندگی در میان کلمات پراکنده بود، «خاک غریب» هیچ چیز تازهيی در خود ندارد. صرف تکرار ماجراهای تکرار شدهی گذشته است، پیوندی بین داستانها حس نمیشود، شخصیتپردازیها ضعیف است. نامها عوض میشوند، ولی آدمها، همان آدمهای داستانهای قبلی باقی میمانند و در حالی که نام داستانها عوض میشود، هیچ تغییری در فضای داستانها شکل نمیگیرد. داستانها آینههایی هستند که نمونههای قبل و بعد از خود را تکرار میکنند. فاجعه بخش دوم کتاب است، «هِما و کاشیک» یک شوخی بیمزه است. یک توصیف جذاب در فصل اول، یک داستان شکننده در فصل دوم و وصلهپینهبندی کردنهای (خندهدار) فصل سوم و آخرسر یک پاپانبندی آمریکایی (از نوع فیلمهای هالیوودی بعد از یازده سپتامبر) بخشیدن به داستان، یک زلزلهی ادبی به راه انداخته است. داستانهای بخش اول کتاب، یعنی «خاک غریب»، «جهنم-بهشت»، «انتخاب جا»، «خوبی ِ محض» و «به کسی مربوط نیست»، نمونههای متوسطی از داستانهای مجلهیی آمریکایی هستند. یعنی یک چیزی که توی یک جای معتبر مثل «نیویورکر» میبینید و میخوانید و متن داستان طولانی، بیشتر روانکاوانه، پر از توصیف و تحلیل است. مثل تماشای یک فیلم از آندری تارکوفسکی میماند. قشنگ است، ولی حوصلهات را هم سر میبرد و اغلب اتفاق خاصی نمیافتد، هرچند حادثهی روحی و روانی در روایت داستان شکل میگیرند. چند بار اولاش خوب است، اما نویسنده به جایی میرسد که از مرزهایی مشخص دورتر نمیرود و نتیجهی این کار مرگ نوشتههای اوست، روندی که لاهیری به آن پا گذاشته است.
در کنار این مساله که لاهیری ضعیفتر از کتابهای قبلی خود ظاهر شده است، ترجمهی اثر هم رنگ از روی من پراند. آخرین بار که امیرمهدی حقیقت را دیدم، چهرهی او خسته بود. این خستگی در طول متن ترجمه مشهود است. جملههای خشک و سرهم بندی شده، ترجمهي عجلهیی و حتا غلطهای تکان دهندهیی که مرتب من را از متن کتاب دور میکرد و حتا چند بار جیغ من را بلند کرد. مثلا این یکی را ببینید: »کاشیک هیچوقت جایی نبود که مردمش آنقدر واضح با خودشان در جنگ باشند. در گواتمالا فهمیده بود که گوریلها همچنان فعالند.» (صفحهی 329 کتاب.) به جملهبندی شکنندهی ترجمه کاری ندارم، کلمهی گوریلا در انگلیسی یک معنیاش گوریل است و معنی دوماش چریک. چگونه امیرمهدی حقیقت توانسته در متنی که چنین آشکارا در مورد جنگهای داخلی است، کلمهی چریک را گوریل ترجمه کند؟ حواسپرتی در ترجمهی کتاب مشهود است. من برای امیرمهدی حقیقت، احترام فوقالعادهيی قائل هستم، مدتی با هم کار کردهایم، ولی این دلیل نمیشود نگویم چقدر از ترجمهی «خاک غریب» او، ناامید شدم.
مشکل دیگری هم در ترجمهی آثار لاهیری موجود است که بانی آن بیشتر نشر ماهی است. لاهیری هم مثل بیشتر نویسندههای مجلهیی شرق آمریکا، جملهبندی مُد روز استفاده میکند: یعنی عبارتهای مستقل، که ارتباط معنایی ضعیفی دارند و با ویرگول از هم جدا میشوند، ممتد پشت سر هم قرار میگیرند و یک جمله، چندین خط، گاهی چندین صفحه طول میکشد و سرانجام با رسیدن به نقطه، تمام عبارتهای مستقل پراکندهیی که ردیف شده بودند، معنای خودشان را پیدا کرده و سر جای خود قفل میشوند. «همنام» ترجمهي گیتا گرکانی را با ترجمهی امیرمهدی حقیقت مقایسه کنید، این بارزترین فرقی است که میبینید: جملههای امیرمهدی حقیقت، کوتاه هستند. او سبک نوشتاری لاهیری را شکسته است. یک بار با ایشان سر این موضوع صحبت کردم و سر تکان داد و اشاره کرد که این بیشتر سلیقهی نشر ماهی است. نشر ماهی البته نشر معتبر و دوست داشتنی، میان ناشرهای امروز ایران است، ولی بعضی وقتها کارهایی میکند که آدم را گیج باقی میگذارد، (مثل همین کار یا چاپ «خانوادهی پاسکوآل دوآرته»، با آن همه سانسورهای وحشتناکی که بر متن اِعمال شده بود.)
در حالی که «همنام» و «مترجم دردها»، خوانندههای وفاداری برای لاهیری جمع کرده که توانستهاند کتاب جدید او را به تجدید چاپهای منظم در ایران برسانند، به عنوان کسی که کتاب را ورای جذاب بودن اثر، به خاطر ماهیت ادبی آن هم بررسی میکنم، «خاک غریب» را کتابی ضعیف، شکننده و ناامید کننده دیدم. مطمئن هستم که کتاب بعدی لاهیری را هم خواهم خواند، ولی دیگر از این نویسنده انتظاری نخواهم داشت: او یک بازنده است که خودش را تکرار میکند.
+ نوشته شده در
Thu 10 Dec 2009ساعت
2:18 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
برایم مهم نیست. خیلی چیزها. نام بردن از همهشان کار سختی است. اهمیت نمیدهم. و بعد به چیزهایی اهمیت میدهم، سر چیزهایی آتش میگیرم، سر چیزهایی داد و هوارم بلند میشود، که هیچ کسی، واقعا هیچ کسی انتظارش را ندارد. باید سر و کله بزنم. الان مسالهی ویرایش است. کتاب بوکوفسکی را دادم و مجتبا صولتپور یک دور بازخوانی کرد و بعد هم پس فرستاد و کتاب از این رو به آن رو شده بود. دیروز وسط قطعی تلفنهای تهران، که فقط اساماس کار میکرد، حسین جاوید زنگ زد به خانه. نسخهی کتاب را دادهام پیرایش فارسی کند. و دارد پیرایش میکند! یعنی من سکته کردم دیشب وقتی نمونهی اول کار را فرستاده بود. البته گفته وقتی به ترجمه برسد و دیگر نوشتههای من نباشد، بچهی خوبی خواهد بود. من هم باور کردهام. من خیلی سادهام، میدانید، زود همه چیز را باور میکنم. هر چند آخرسر هیچ چیزی مهم نیست. امشب فکر میکردم این کتاب هم چاپ میشوند و بالاخره بقیهی کتابهایی که روی هارد کامپیوترم ذخیره کردهام هم منتشر میشوند یا منتشر نمیشوند. مساله اینقدر هم مهم نیست. صبح که بازخوانی حسین جاوید را چک میکردم، دیدم بهتر شده. تلفن زده بود بگوید کتاب را قلع و قمع میکند. میخواست اجازه بگیرد. اجازه؟ کتاب را خودم فرستاده بودم. دوست دارم کتابهایم خوشگل کار شوند. این یعنی بتوان آنها را خواند.
مساله این است که من فارسی بلد نیستم. آره، من هم میتوانم خطوط را بنویسم و اینجا و جاهای دیگر بگذارم و توی کتابهایم پشت سر هم ردیف کنم و چیزهای دیگر. ولی مساله این است که من فارسی بلد نیستم. من انگلیسی هم بلد نیستم. فرانسه هم بلد نیستم. هیچی بلد نیستم. من یک چیز قاطیپاتی از وسط اینها و چیزهای دیگر بلدم. وقتی شما به انگلیسی میخوانید و فارسی مینویسد و با چند زبان فکر میکنید و بعضی وقتها با زبانهایی فکر میکنی که وجود خارجی ندارند و وقتی دوستهای تو (دوستهای واقعیات، دوستهای خیالیات، دوستهای واقعیات توی خیالاتات و آدمهای واقعی و خیالی دیگر) با ترکیبی از زبانهای مختلف با تو صحبت میکنند و وقتی همه چیز زندگیات بهم ریخته و آشفته است، این میشود که ناخنکی زدهیی به همه جا و آخرسر همه چیز میدانی و هیچ چیزی نمیدانی. و من هیچ چیزی نمیدانم.
مساله زبان فارسی است. من فارسی را انگلیسی نگاه میکنم. انگلیسی جملهها را ترکیب میکنم، ویرگول میگذارم و علامت میزنم، حتا انگلیسی تیتر میزنم روی همه چیز. و این جیغ حسین جاوید را درآورده است. میگوید اینجا از لحاظ فارسی درست نیست و آنجا درست نیست. البته، من فکر میکنم حسین جاوید دارد از آن طرف سقف میافتد و من از این طرف. ولی مساله بودن روی سقف است، نه آن طور که آدمها فکر میکنند شهرت یا پول یا ادبیات یا زندگی ادبی یا زندگی هنری یا هر چرت دیگری که هست. من کلا کتاب بوکوفسکی را ترجمه کردهام تا همین را بگویم. بوکوفسکی هم همین را میگفت. ولی آخرسر میگفتند که تو تحت تاثیر سلین قرار گرفتهای.
سلین؟ من ده روز است تحتتاثیر یک همستر قرار دارم. تحتتاثیر صداها هستم. این از سلین مهمتر نیست؟ من سه تا کتاب از سلین خواندهام. به فارسی. مترجم دو تا از این کتابها مثل یک مَرد، مُرد. و این من را خوشحال کرد. که یک آدمی مثل یک مَرد گذاشت همه چیز را و رفت. این خوب است. این نفس آدم را تازه میکند. البته، شما از کسی که چارلز بوکوفسکی ترجمه میکند، چون چارلز بوکوفسکی را دوست دارد، نباید انتظار خاصی داشته باشید. آدم باید بوکوفسکی ترجمه کند، چون بوکوفسکی مشهور است. ولی من این کار را نمیکنم. از من انتظار خاصی نداشته باشید. دوست دارم کتاب خوشگل باشد، ولی... ولی آخرسر هیچ چیزی مهم نیست. این را اول یکی از رمانهای نیمهکارهام نوشتهام: هیچ چیزی در هیچ جایی تحت هیچ شرایطی مهم نیست. احتمالا حسین جاوید میگوید این جمله درست نیست. ولی چیزی به اسم درست توی دنیای من وجود ندارد. من میخواستم یک چیز جدی بنویسم. ولی هیچ چیزی جدی نیست. در هر صورت باید میگفتم ممنون که وقت میگذارید. که کتاب را خوشگل میکنید. ولی احتمالا همین جمله را هم درست ننوشتهام. و حسین، من بیمارم. حداقل تو که این را میدانی...
+ نوشته شده در
Wed 9 Dec 2009ساعت
8:19 AM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
یک ربع رفته بودم بیرون که کتابهایی که خریده بودم را به خواهرم نشان بدهم. برگشتم توی اتاق و دنبال همستر میگشتم که ول بود و صدای خِرت خِرتاش میآمد. فکر کن کجا بود! داشت دیوار اتاقام را میکند! کشیدماش کنار و گذاشتماش توی قفس پلاستیکیاش. چپ چپ نگاهام میکرد. چپ چپ واقعی نگاهم میکرد. بعد شانه بالا انداخت رفت غذا بخورد. بعد هم یک ساعتی داشت تختخواباش را مرتب میکرد. بعد گرفت خوابید. فحش هم داد تازه.
خیلی وقتها پیش سامره اسدزاده گفته بود مصطفا یک شری میریزد، بعد میآید برای خود آدم هم تعریف میکند، تازه انتظار دارد تشویقاش هم بکنی! حالا همستر نشسته بود و داشت نگاهام میکرد و تعجب کرده بود چرا تشویقاش نمیکنم. پنج سانت دیوار اتاق را کنده بود. توی یک ربع! وای! من چی بگم. البته مشکل از من است. برداشتم خانهاش را بردم بیرون اتاق، هر چی بود را ریختم دور، خانه را شستم و برگشتم داخل اتاق، نان و کلم قرمز و کلی کاغذ ریشریش ریختم آن تو. خوب توی این فاصله، همستر فکر کرده بود باید خانه بسازد. میدانی، توی فکر یک سقفام.
همستر یک جور موش است. موش دوست دارد بجود. همستر من، مال یکی از دوستهای نزدیکام است. صبح روز عید قربان این را آورد انداخت به جون من و گذاشت رفت شمال. حالا قرار است فردا برگردد. توی این مدت موکت اتاقام باد فنا شد و البته روزنامهی «فرهیختگان» هم، همانی که مطلبهای ایوان کلیمای من تویش هست را خیلی دوست دارد، هر چند روز یک بار میرود روزنامه را میجود. تا حالا چهار صفحه و خوردهیی روزنامه را جویده. مقالهام سوراخ دارد الان.
همستر آمده بود من را از بحران روحی نجات بدهد. روزهای اول خوب بود. من ترجمه میکردم و همستر توی اتاق میدوید. اتاق شهربازی بود. یک عالمه جعبه، کاغذ، کتاب، کمد و کلی چیزهای جالب برای کشف شدن از جمله خود من. دو روز اول از من میترسید. روز سوم من ترجمه میکردم و هر دو دقیقه یک بار از من بالا میرفت و پایین میآمد. آخرسر ترجمه را گذاشتم کنار با هم بازی کردیم. یک همستر مادهی خاکستری خیلی شکموی خیلی شر. صبح روز اول وقتی بیدار شدم و دیدم حجمی گندهتر از خودش غذا خورده، کف کردم. البته وقتهایی که روی شانهام بلند میشد و هوا را بو میکرد و بعد چهار دست و پایی سر میخورد و خِرررررررررررت از من پایین میآمد، فوقالعاده بود. من افسردهام. این که هست همهاش میخندم. حتا الان که دیوار نیمه سوراخ است، کلی خندهدار بود و جذاب. خوشمزه است زندگی با یک موش.
همستر من خاکستری است. دوستم تهدید کرده اگر بخواهم این همستر را پساش بدهم، میرود آن را به مغازه پس میدهد. یعنی من دلم بسوزد. دوستم خل است. واقعا این کار را میکند و احتمالا همستر در مغازه میمیرد. البته همهی دوستهای من یک جوری خل هستند. خوب هنر همستر ذله کردن و جان به لب کردن مردم است. ولی فکر کن، فقط دو سال عمر میکنند. این یکی پیر هم هست. روزهای اول میگفتم این تمام عقدههای توی قفس ماندن زندگیاش را دارد رها میکند. مثل فرفره چهار ساعت میدوید و بیست ساعت میخوابید. البته روزی بیست و چهار وعدهی غذایی میخورد و بیشتر. هفتهی اولاش به آخر نرسیده بود که داشت موکت جلوی در را میجوید.
همستر به نئومارکسیست اعتقاد قلبی دارد و به من داشت با زبان بیزبانی میگفت که ما با هم برابر هستیم و چون میتوانم از اتاق بیرون بروم، او هم میتواند. خودم میبردماش بیرون، البته روی دست. مامان خوشاش نمیآمد توی خانه ول باشد. فکر کن بیاید موکت همه جا را بجود. او هم شعار میداد و میخواست از دست من بپرد بیرون. ولی نمیشد که. حالا دارم فکر میکنم باید تختام را بکشم کنار. وقت خیلی زیادی را آن زیر میگذارند. فکر کن الان من با خانهی همسایه احتمالا یک تونل دارم. فقط به این موضوع فکر کن! فکر کردن خیلی خوب است، وقتی یک موش توی اتاقات داشته باشی.
جالبترین چیز همستر خمیازهاش است. دهاناش اندازهی یک غار واقعی باز میشود! الان خواب است. وسط کلی کاغذ ترجمههای سابق من، ریش ریش شده. صبحها که چراغ روشن میکنم، سرش را میآورد بالا، یک کم میلرزد، بدش میآید که بیدار شده، گردناش را میخاراند، میخوابد. ساعتها میخوابد. حتا مامان هم حوصلهاش سر رفت امروز از بس این خواب بود. و بیدار شد و دو ساعت شر ریخت و حالا خوابید. ولی من بد میخوابم. ساعتها به سقف تاریک اتاقام نگاه میکنم. شاید چیزی عوض شده باشد، چون یک همستر توی اتاق خوابات داری، ولی امروز وسط شلوغترین خیابانهای مشهد، گریهام گرفت. خیلی بد گریهام گرفت.
+ نوشته شده در
Tue 8 Dec 2009ساعت
8:32 AM  توسط سید مصطفی رضیئی
|
آدم شلوغی هستم. خیلی چیزها را شروع کردهام و ماندهاند. یکی از چیزهایی که باید تمام کنم، واقعا باید تمام کنم، ترجمههای از فارسی به انگلیسی تعدادی متن و کتاب است. اولین چیزی که شروع کردم، ترجمهی مینیمالهای جواد سعیدیپور (رضا ناظم) به انگلیسی بود. آن مینیمالها را نشر کاروان با اسم «اپرای قورباغههای مردابخوار» منتشر کرد و الان نایاب هم شده است. حالا جواد سعیدیپور کتاب جدید خود، «هیچان» را برای دریافت مجوز ارائه کرده است و منتظر چاپ این اثر هستیم، اما هنوز من متنهای نیمه کارهی ترجمه به انگلیسی داستانهای او را دارم. چند داستان از محمود حسینیزاد را هم به انگلیسی ترجمه کردهام، اما هنوز چکنویس ماندهاند و باید تایپ شوند. «بنفشه کوچولو» ی پروین سلاجقه را هم شروع کردم و ناتمام ماند. تنها چیزی که تمام شد، 22 شعر کوتاه از محمد حسینیمقدم بود که ترجمه شد و ویرایش شد، ولی مانده، باید شعرها را اضافه کنیم و کامل کنیم و کتاب آماده شود و بعد به فکر چاپاش در جایی باشیم. چهار کتاب از الهام ملکپور هم دستام هست و باید از آنها هم چیزهایی را ترجمه کنم. ولی بعد از اتفاقات سرگیجهآوری که امسال زندگی ایران را پر کرده بود، نمیتوانم کار کنم. کوچکترین تلاش برای ترجمه از فارسی به انگلیسی، برایم کُشنده است. یکی از داستانهای جواد سعیدیپور (مال کتاب «اپرای قورباغههای مردابخوار» را امروز با ترجمهاش در وبلاگ میگذارم، فقط برای اینکه به همهی دوستان بگویم کارها را رها نکردهام، باید شجاع باشم و تواناییهایم را جمع کنم. باید کم کم بروم و این کارها را تمام کنم. قول میدهم.
جنگ كه تمام شد
نوشتهی جواد سعیدیپور
* * *
سرهنگ گفت: ((ديشب به اين گروهان آمدي؟))
سرباز گفت: ((بله قربان.))
گفت: ((سرباز وظيفهشناس و رازداري به نظر ميرسي.))
گفت: ((شما لطف داريد قربان.))
گفت: ((ماموريتي كه بهت دادهاند منتفي شده.))
گفت: ((ماموريتي داده نشده قربان. فقط بايد به شما ملحق ميشدم.))
گفت: ((ماموريتت كشتن من بود كه حالا من بهت ميگويم منتفي شده. حالا كاري كه من ميگويم بايد انجام بدهي.))
گفت: ((بله قربان.))
گفت: ((از همين راهي كه آمدهاي برميگردي به گروهان قبليات و از قول من به سروان ميگويي به من هم عين همين دستور را درباره تو دادهاند. بايد فكر نجات خودمان باشيم. قرار نيست هيچ كداممان زنده برگرديم.))
با کلیک بر ادامهی قسمت، همین داستان را به زبان انگلیسی بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Sat 5 Dec 2009ساعت
12:39 PM  توسط سید مصطفی رضیئی
|