تبليغاتX
روزنوشت‌های سودارو

روزنوشت‌های سودارو

یادداشت‌هایی برای فرهنگ و هنر

آنفولانزا دارم و هیچ کار دیگری نمی‌توانم بکنم، شعری از چارلز بوکوفسکی

 

کتابی درباره‌ی جان دو پَسو می‌خوانم و به‌گفته‌ی این

کتاب، زمانی جان

کمونیست ِ رادیکال، کارش به زندگی توی تپه‌های هالیوود رسیده بود با

سود سرمایه‌گذاری‌هایش

و وال استریت ژورنال

می‌خواند.

 

به‌نظر اغلب همین اتفاق برای همه می‌افتد.

 

چیزی که به‌ندرت واقعا سخت رخ می‌دهد

این است که یک مردی از محافظه‌کاری در جوانی به

یک رادیکال کله ‌خر در کهن‌سالی تبدیل شود.

به هر حال،

همیشه به‌نظر محافظه‌کارهای جوان تبدیل به محافظه‌کارهای

پیر می‌شوند.

این یک جور جریان ذهنی برای کل طول عمر است.

 

اما وقتی یک رادیکال جوان آخرسر یک

رادیکال پیر می‌شود

منتقدها

و محافظه‌کارها

یک جوری باهاش برخورد می‌کنند انگار از

تیمارستان

فرار کرده باشد.

 

سیاست ما این‌ جوری است و شما می‌توانید

همه‌اش را مال خودتان داشته باشید.

 

نگه‌اش دارید.

 

همه‌اش را توی کون‌ خودتان

حواله کنید.

 

 

+ نوشته شده در  Tue 10 Nov 2009ساعت 2:39 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

بنیادهای عصیان، مروری بر «بنیاد کلی‌گرایی»، نوشته‌ی‌آلن بدیو با ترجمه‌ی مراد فرهادپور و صالح نجفی

 

توضیح: این یکی از متن‌های بازمانده و منتشر نشده‌ی روزنامه‌ی «اعتماد ملی» است. امیدی به رفتن به روزنامه‌یی دیگر را ندارم. می‌خواهم چند متنی که مانده را بتدریج در همین صفحه منتشر کنم. این اولین متن که قدیمی‌ترین آن‌ها هم هست.

 

بنیاد کلی‌گرایی، پل قدیس و منطق حقیقت. آلن بدیو. مترجمان: مراد فرهادپور و صالح نجفی. نشر ماهی: زمستان 1387. 2000 نسخه. 182 صفحه. 3000 تومان.

 

در میان نوشته‌های «عهد جدید»، قدیمی‌ترین نوشته‌ها نامه‌هایی‌ست که یک مبلغ مسیحیت به کلونی‌های مسیحی نگاشته، کلونی‌هایی که خود در تشکیل آن‌ها نقش اساسی بازی کرده بود: پل قدیس یا پل رسول را علاوه بر مبلغ،‌ اولین اسقف کلیسای کاتولیک رومی و هم‌چنین سنگ‌بنایی می‌خوانند که کاتولیک‌ به صورت کلی آن، بر روی‌اش آرام گرفته‌ است. او نماد «کلیسا، انضباط اخلاقی، محافظه‌کاری اجتماعی و بدگمانی نسبت به یهودیان» در جهان مسیحیت است، یکی از محافظه‌کارترین چهره‌های خشک و یخ‌بسته‌ی مسیحیت، که نزدیک‌ شدن به او برای کسی که کمونیست و سکولاری شناخته شده است، جرات می‌خواهد؛ آلن بدیو، از معروف‌ترین چهره‌های فلسفه‌ی فرانسه، در یکی از جدیدترین کتاب‌های خودش، به سراغ این چهره‌ی مقدس رفته است تا برای یک بار دیگر او را نه در چهارچوب‌های سنت شده‌ي کلیسای کاتولیک، که صرفن براساس نوشته‌های خود او در «عهد جدید» نگاه کند و این بار، درنهایت آرامش، او را نه چهره‌یی در قرن‌ها پیش از این،‌ که چهره‌یی انقلابی همانند لنین بحث ‌می‌کند و او را مبارزی نشان ‌می‌دهد در همین عصر، در همین سال‌های قرن بیست و یکمی. مراد فرهادپور و صالح نجفی، در یک پروژه‌ی دو نفری این کتاب سنگین و موجز که پر از بحث‌هایی کوتاه، اما قوی است را به فارسی برگردانده‌اند و نشر ماهی آن را در زمستان سال گذشته منتشر و در نمایشگاه کتاب امسال پخش کرد.

کتاب را می‌توان به سه قسمت کلی تقسیم کرد. در یک سوم اول کتاب، آلن بدیو تمام سعی خودش را به کار می‌گیرد تا چهره‌ی کاریزمایی سنت پل را کنار بزند و بتواند ورای تصویرهای کلیشه‌یی و آشنایی که از او وجود دارد، مردی را نشان‌مان بدهد که نمونه‌یی از انسان است، انسانی در همه‌ی عصرها: پل مردی که خود از مخالفان سرسخت مسیحیت و یک یهودی دوآتشه‌ی شهروند روم باستان بود، زمانی که برای آزاردادن تازه‌ مسیحیان به سفری در شامات رفته است، دچار نوعی صحنه‌های معنوی می‌شود و به مسیح ایمان می‌آورد و خود بدل به یک چهره‌ی انقلابی مدافع اصول نو و جدید مسیحیت می‌شود و نقش اصلی را در کنار زدن یهودیانی بازی می‌کند که تمام سعی خودشان را کردند تا مسیحیت را فرقه‌یی از یهودیت نگه دارند. بدیو در این یک سوم اول اثر، پل را انسانی عادی می‌سازد و او را با تصویر مرد انقلابی لنین‌وار یکی می‌کند. زندگی او را برای‌مان باز می‌گوید و سعی می‌کند کلیشه‌ها را از تصویر او کنار بزند.

یک سوم دوم کتاب، بازبینی قدم‌به‌قدم عقاید و آموزه‌های سنت پل است. در این‌جا اول نشان داده می‌شود که بحث سر چیست، بعد نمونه‌یی از آموزه‌های پل (از نامه‌هایش) آورده می‌شود و سرانجام نظر سنتی کلیسا در برابر نظر جدید آلن بادیو قرار می‌گیرد و سر این دو بحث جدل می‌شود و بدیو امیدوار است آن‌قدر مستدل بحث کرده باشد که بتواند در ذهن خواننده پیروز ماجرا باشد. آخرین بخش کتاب، جایی‌ست که چهره‌ی پل به صورتی کامل امروزی نشان داده شده است و حالا با آرامش، آلن بدیو به بحث‌های فلسفی خودش می‌پردازد و نظرات پل را آن‌طوری که می‌خواهد بحث می‌کند. سرانجام، بعد از به پایان رسیدن مباحث بدیو، مترجم‌ها چهار پیوست آماده کرده‌اند که در آن علاوه بر درباره‌ی ترجمه‌ی این کتاب، فلسفه‌ و زندگی آلن بدیو را هم موجز ولی جذاب، بحث می‌کنند.

«بنیاد کلی‌گرایی» کتابی کوتاه ولی خواندنی‌ست که در آن نویسنده یک چهره‌ی کلاسیک را در مقابل چشم خواننده از انحراف‌های تاریخی و سنت‌های یک طرفه‌ عریان می‌کند و چهره‌یی نزدیک‌تر به چهره‌ی واقعی او عیان می‌سازد. در این اثر، خواننده از میان تاریخ مذهبی مسیحیت، چهره‌یی را به چشم خویش می‌بیند که انسانی‌ست عادی که برای رسیدن به حقیقت، آزادی، ایمان و عشق مبارزه می‌کند،‌ چهره‌یی که می‌جنگد تا انسان‌ها به انسانیت خویش برسند، به برابری و به عشقی که سزاور آن آفریده شده‌اند و حال نوبت رسیده است تا سزاوار آن زندگی کنند.

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Nov 2009ساعت 2:55 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

توی خیابان راهنمایی

 

این شعر را آخرین روز ماه می سال جاری نوشتم. به یاد الیاس علوی و حرف‌هایی که آن زمان‌ها توی ایمیل‌های غمگین، ولی هیجان‌زده‌مان رد و بدل می‌شد. الیاس علوی بدقول‌ترین شاعر دنیاست. قرار بود جواب سوال‌های مصاحبه‌ام را بفرستد و هنوز خبری نیست که نیست. دیشب مشهد باران بارید، بارانی تند و قشنگ و زیبا... به یاد آخرین روز ماه می، وقتی یک دوستی چند ماهه‌ی قوی به پوکی ابرهای آسمان شد و دیگر هیچی نماند. و به یاد الیاس و تنهایی‌هایش در استرالیا، در مهاجرت اجباری.

 

...

من به پیچ‌های موهای کسی می‌اندیشم

که دیشب در «خیابان راهنمایی» دیدم

به گردن لاغر هوسبازش

ران‌های بی‌شرم جوانش

و این مرا مست‌تر خواهد کرد

تا اندام عریان تو.

زندگی روی زمین سخت‌تر از آن است که فکرش را می‌کردیم

ما باید سیاره‌ی دیگری را انتخاب می‌کردیم

جایی در جنوب اورانوس

...

 

الیاس علوی – دفتر شعر «من گرگ خیال‌بافی هستم»

از شعر «شعری متولد نخواهد شد» - صفحه‌ی ‌69‌ی کتاب 

 

فراموشی؟

می‌خندی

می‌گویی نام‌ات حمید است

نام‌ات احسان است

نام‌ات الیاس است

نام‌ات آشناست

توی خیابان راهنمایی از کنار هم رد شده بودیم

تو لبخند زدی

من دست دراز کردم

نام من...

اشک‌هایم را از نوک انگشت‌هایت

مک می‌زنم

بچه‌هایی میان بازوهایت

چشمک می‌زنند به میان ابرهای خیال‌باف

انگشت‌های کوچک من

که بی‌تاب

ناآرام

در میانه‌های نرم و گرم تو

به دنبال یک نقاشی تازه هستند

در لبخندهایی که صورت ترسیده‌ات را

پُر...

صورتک‌های سرد گذشته

بین نفس‌هایت چمبره زده‌اند

چشم‌بندی‌های شاعری در خیابان‌های بن‌بستی

میان گوش‌هایت می‌خوانند

فراموشی؟

آری، فراموشی‌هایی که

تو دانه‌دانه‌شان را از حفظ می‌دانی...

جیغ می‌... و

می‌گویی

آرام

تر

می‌گویی

من...

وقتی سر پایین

توی فکر‌های خودت

با سیگارهای کوچک خودت

قدم می‌زنی

تا دریا یک جایی روبه‌رویت

به پا خیزد...

به بدن‌اش خیره می‌مانی

از عرق تو خیس می‌شود

و تو...

دیروز عصر خیابان راهنمایی باران بارید

پسرهای خیابان جیغ کشیدند و به قهقهه خندیدند

من و امیدرضا به تماشای نمایشگاه نقاشی رفتیم

باران هیچ چیزی را عوض نکرد

هوا بهتر شد ولی

تو بهتر شدی

و دست‌های من را بین انگشت‌هایت گرفتی.

امروز یک‌شنبه است

و ما نقاشی

هم را نگاه می‌کردیم

پیچیده در گره‌ی کوچک بدن‌های‌مان.

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 8 Nov 2009ساعت 1:45 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

نکاتی انتقادی در باب «بهترین آثار داستانی دهه» به انتخاب نویسندگان و منتقدان مطبوعات

 

دوستان عزیز ما در جایزه‌ی ادبی «نویسندگان و منتقدان مطبوعات»، یعنی احمد غلامی، یونس تراکمه، محمدحسن شهسواری، حسن محمودی، علیرضا محمودی ایرانمهر، مهدی یزدانی‌خرم و رضا شکراللهی، امسال به سبک جایزه‌ی ادبی «بوکر» آمده‌اند نامزدهای ده سال گذشته‌ی خود (یعنی هشت دوره‌ی جایزه، چون دو سال جایزه را به کسی ندادند) را دور هم جمع کرده‌اند و شده است 44 رمان و 38 مجموعه داستان و از آن بین، ده رمان و ده مجموعه داستان را با رای انتخاب کرده‌اند و قرار است از بین نامزدهای خود، بهترین رمان و بهترین مجموعه داستان دهه را انتخاب کنند. کاری بدیع و کاری ارزش‌مند در فضای ادبیات داستانی ایرانی، قابل تقدیر و قابل تحسین. با این وجود، به عنوان یک منتقد ادبی، انتقادهایی در مورد روش این جایزه دارم که همین جا می‌نویسم.

 

ده نامزد بخش بهترین رمان دهه:

آداب بی‌قراری – یعقوب یادعلی – نشر نیلوفر، توقیف شده

از شیطان آموخت و سوزاند – فرخنده آقایی – نشر ققنوس

اسفار کاتبان – ابوتراب خسروی – نشر قصه/ نشر آگه

برهنه در باد – محمد محمدعلی – نشر مرکز

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم – زویا پیرزاد – نشر مرکز

درخت انجیر معابد – احمد محمود – نشر معین

شهری که زیر درختان سدر مرد – خسرو حمزوی – نشر روشنگران و مطالعات زنان – توقیف شده

نیمه‌ی غایب – حسین سناپور – نشر چشمه – توقیف شده

همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها – رضا قاسمی – نشر نیلوفر

هیس /مائده، وصف، تجلی – محمدرضا کاتب – نشر ققنوس

 

ده نامزد بخش بهترین مجموعه داستان دهه:

احتمال پرسه و شوخی – یعقوب یادعلی – نشر نیم‌نگاه

باغ‌های شنی – حمیدرضا نجفی – نشر نیلوفر

بلبل حلبی – محمد کشاورز – نشر چشمه

پوکه‌باز – کوروش اسدی – نشر آگه

تمام زمستان مرا گرم کن – علی خدایی – نشر مرکز

جایی دیگر – گلی ترقی – نشر نیلوفر

خنده در خانه‌ی تنهایی – بهرام مرادی – نشر اختران

عاشقیت در پاورقی – مهسا محب‌علی – نشر چشمه – توقیف شده

کنسرت تارهای ممنوعه – حسین مرتضاییان آبکنار – نشر آگه

هتل مارکوپول – خسرو دوامی – نشر نیلوفر

 

توضیح: رمان «مکث آخر» نوشته‌ي یونس تراکمه، جزو لیست ده رمان برتر بوده، اما چون ایشان داور هستند، کتاب خود را حذف و با رای‌گیری مجدد، کتاب دیگری جایگزین شده است.

 

اول – این جایزه‌ی بهترین آثار داستانی دهه به زبان فارسی منتشر شده در داخل ایران است. مگر می‌توان گفت در ده سال اخیر، رمان‌ها و داستان‌های بزرگانی چون عباس معروفی، نسیم خاکسار، مرجان ساتراپی و رضا قاسمی (با توجه به انتشار رمان‌های قابل توجه‌یی چون «وردی که بره‌ها می‌خوانند» و «چاه بابل» که می‌توانند در برابر «همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» قرار بگیرند) کار قابل‌توجه‌یی در ادبیات داستانی کشور نداشته‌اند؟ دوستان عزیز ما تنها بدی‌شان به ادبیات داستانی این بوده که کتاب‌های‌شان را در خارج از مرزهای ایران، یا در اینترنت (یعنی در دسترس ما، ولی در خارج از ایران) منتشر کرده‌اند و یا این‌که اثرشان را به زبان فارسی منتشر نکرده‌اند.

دوم – این جایزه‌ی بهترین آثار داستانی دهه به زبان فارسی منتشر شده در داخل ایران فارغ از مسائل سیاسی است، مگرنه که (برای مثال) تیراژ اینترنتی رمان «فریدون سه پسر داشت»‌ عباس معروفی از صد هزار نسخه رد شده است و این رمان، چه آن‌ها دوست داشته باشند و چه نخواهند به روی خودشان بیاورند، یکی از برترین رمان‌های ده سال گذشته‌ی ما هست، هرچند سیاست چهارچوب رمان را درهم تنیده باشد.

سوم – این جایزه‌ی بهترین آثار داستانی دهه به زبان فارسی منتشر شده در داخل ایران فارغ از مسائل سیاسی مجوز گرفته از وزارت ارشاد هستند. هم من و هم شما و هم دیگران خبر دارند که چه تعداد از نویسنده‌های داخل و خارج کشور دیگر هیچ تمایلی به ارائه‌ی نوشته‌های خود به ارشاد برای گرفتن مجوز ندارند. هم من و هم شما خبر داریم که چه تعداد از نویسندگان کشور در پنج سال گذشته از کشور خارج شده‌اند یا در حال خروج از کشور هستند. بهترین آثار داستانی دهه‌ی ایران نه در کتاب‌فروشی‌ها، که در کنج خانه‌های نویسندگان دارد خاک می‌خورد.

چهارم – این جایزه‌ی بهترین آثار داستانی دهه به زبان فارسی منتشر شده در داخل ایران فارغ از مسائل سیاسی مجوز گرفته از وزارت ارشاد ِ منتشر شده در تهران است. به جز مجموعه داستان «احتمال پرسه و شوخی» که نشر نیم‌نگاه چاپ کرده و من مطمئن نیستم این نشر در تهران است یا اصفهان، بقیه‌ی کتاب‌ها در تهران منتشر شده‌اند. در بخش رمان، هیچ ناشر غیر تهرانی وجود ندارد. این به دلیل صرف بهتر بودن و در دسترس بودن کتاب‌های چاپ تهران نیست. علت این است که (خیلی رک و راست) تهرانی‌ها همان‌طور که از دیگر بخش‌های ایران تقریبا خبر ندارند، از ادبیات محلی کشور هم بی‌خبر هستند (این شامل خود من هم می‌شود.) دلیل اصلی دوم هم این است که کتاب‌های شهرستانی‌ها را (خیلی رک و راست) جایی پخش نمی‌کنند. سیستم پخش کتاب کشور وجود ناشرهای شهرستانی را اصلا قبول ندارد.

پنجم – این جایزه‌ی بهترین آثار داستانی دهه به زبان فارسی منتشر شده در داخل ایران فارغ از مسائل سیاسی مجوز گرفته از وزارت ارشاد ِ منتشر شده در تهران توسط گروهی ناشر خاص است. بیست کتاب معرفی شده‌اند و خوشبختانه نام ناشرها هم آمده است. فقط نام 9 ناشر را می‌بینید (با حذف دو نشر اول و نشر «قصه» که دیگر وجود ندارد،) یعنی نیلوفر، ققنوس، آگه،‌ مرکز، معین، روشنگران، چشمه، نیم‌نگاه و اختران. حتا در تهران هم ناشرین به نشرهای خوب، متوسط و ضعیف تقسیم شده‌اند و کتاب‌های نشرهای ضعیف اصلا مطرح نشده‌اند، نشرهای متوسط چندان جایی ندارند و نشرهای خوب جاهای اصلی را پر کرده‌اند. یعنی نگاه خاصی به کتاب‌هایی وجود دارد که ناشرین مشخصی منتشر می‌کنند. یک سوال جدی، (به عنوان مثال)‌ چند نفر از داوران جایزه رمان «فصل آخر» نوشته‌ی گیتا گرکانی را در همان سالی که چاپ شد خوانده‌اند که نشر کاروان منتشر کرده و جایزه‌ی ادبی پروین اعتصامی را زمستان گذشته برد؟ شما این‌جا می‌توانید من را متهم کنید که دارم از نزدیک‌ترین دوست خودم حرف می‌زنم. ولی من این حرف را از گیتا گرکانی شنیدم، بعد از بردن جایزه‌، که خیلی جدی گفت این‌ها قبل از بردن این جایزه‌ی پروین کجا بودند؟

 

دوباره می‌گویم: کاری واقعا ارزش‌مند است که چنین جایزه‌یی بعد از ده سال از اولین باری که نام‌اش مطرح شده، اقدام به برگزاری جایزه‌ی دهه‌ی خود می‌کند. من شخصا و قلبا برای چنین اقدامی احترامی فوق‌العاده قائل هستم. همچنین برای این موضوع هم احترامی واقعی قائل هستم که باید مشکلات هر چیزی را باز گفت و نقد جایگاه خود را دارد. برای همین نکته‌های انتقادی مبتنی بر نظرات شخصی خودم را در مورد این جایزه در اینترنت منتشر می‌کنم. به صرف این امید که کمک کند جایزه‌های ادبی بهتر، فعال‌تر و واقعی‌تری داشته باشیم. الان، در برابر چیزی که در سطح فعلی و وضعیت فعلی خود داریم، که کتاب‌ها مجوز نمی‌گیرند، آدم‌ها به مهاجرت روی آورده‌اند، روزنامه‌ها و مجله‌ها توقیف می‌شوند و در تنگنا هستند و به جایزه‌ها حتا سالن هم نمی‌دهند، این‌جا هنوز آدم‌هایی جدی ایستاده‌اند و نه فقط جایزه‌شان را برگزار می‌کنند، که به کوری چشم هر کسی که نمی‌تواند ببیند، جایزه‌ی دهه‌ی خود را هم اهدا می‌کنند: موفق باشید و خسته نباشید.

 

+ نوشته شده در  Sat 7 Nov 2009ساعت 2:9 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

«پرسپولیس» جلد دوم، نوشته‌ی مرجان ساتراپی

 

هر چی جلد اول «پرسپولیس» خوب و قشنگ و جذاب بود و البته تا عمق وجودش لبریز از فرهنگ شمال شهر تهران، جلد دوم اروپایی است و این یعنی خشک، بی‌مزه و بی‌رنگ بودن. کتاب 192 صفحه‌یی «پرسپولیس» با جلد آبی رنگ دومین داستان خود را در وین شروع می‌کند، جایی که مارجی (مخفف مرجان) ساتراپی، روزهای خود در اطریش را می‌گذراند، در حالی که ایران در جنگ می‌سوزد، اطریش روزهای سرد و ملالت‌بار خود را می‌گذراند. نیمه‌ی اول کتاب، که چهار سال زندگی مارجی را دنبال می‌کند، روزهای اروپایی است، جایی که یک دختر ایرانی با فرهنگ شرقی، سعی می‌کند در یک کشور آلمانی زبان و در یک مدرسه‌ی فرانسوی‌ زبان، روزهای خود را بگذارند. تصویرهای طنز جذاب ساتراپی را در خود حفظ کرده‌اند و زندگی‌اش جالب است، مثلا نزدیک‌ترین دوست‌اش در اطریش یک پانک خنگ است که فکر می‌کند مهم‌ترین ماجرای زندگی مرگ است. مارجی یک کرم کتاب واقعی است و تمام مدت می‌خواند، با آدم‌ها آشنا می‌شود و به چیزی می‌رسد که اروپا است: افسرده پای به خیابان می‌گذارد و دو ماه بعد بدن نیمه‌جان و بیمارش را در بیمارستان پیدا می‌کند.

به ایران بر می‌گردد، در حالی که جنگ تمام شده و شمال شهر تهران به سرعت به سمت جدایی از گذشته پیش می‌رود و سعی می‌کند مدرنیته‌ی بدلی خودش را پیدا کند. چیزی که مرجان ساتراپی را واقعا وحشت‌زده می‌کند. او در حالی از اروپا برگشته که اروپایی نیست و در حالی وارد ایران شده که دیگر کسی او را ایرانی حساب نمی‌کند (عین همین جمله‌ی مرجان ساتراپی را از یک دوست خانوادگی شنیدم، که هفت هشت سال اول زندگی‌اش را در ایران گذرانده بود و بقیه‌ی سال‌ها را در اوکلند ِ نیوزلند، و یادم نمی‌رود که چشم‌های خاکستری‌اش چقدر غمگین بود، وقتی همین جمله را می‌گفت،) افسردگی وجودش را پر می‌کند و از این روان‌شناس سراغ روان‌کاو بعدی می‌رود و آخرسر ناامید از همه چیز خودکشی می‌کند، آن‌قدر قرص می‌خورد که به قول دکترش یک فیل را از پا می‌انداخت، اما زنده می‌ماند و حتا کارش به بیمارستان نمی‌رسد. بیدار شده از این معجزه، دوست پسر پیدا می‌کند و با دوست‌اش درس می‌خوانند و کنکور قبول می‌شود. گزینش را هم با راست گفتن رد می‌کند و سرانجام وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای‌ تهران می‌شود و درس می‌خواند. نیمه‌ی دوم لبریز از طنز ساتراپی است، اما سریع از میان تصویرها می‌گذرد. ازدواج می‌کند. شاگرد اول دانشگاه می‌شود. طلاق می‌گیرد و سرانجام ایران را به مقصد فرانسه ترک می‌کند. جلد دوم تمام می‌شود.

جلد دوم شوک‌آور بود: جمله‌های طولانی کسل کننده تصویرها را پر کرده بودند. در طول عمرم هر چی کامیک استریپ گیرم آمده را خوانده‌ام و توی هیچ کدام این‌قدر جمله ندیدم که توی این کتاب بود. واقعیت را بگویم، این قدر وراجی کرده بود که خیلی از جمله‌ها را رد کردم، چون واقعا حرف مهمی هم نمی‌زدند. کتاب را غربی‌ها دوست دارند، از فروش بالای کتاب و نقدهای مثبت می‌شود همین را فهمید. کتاب تصویری از غرب نشان آن‌ها می‌دهد که عادت ندارنند ببینند. مثل نقش زدن آدمی توسط دیگری می‌ماند. مشکل اصلی کتاب این بود که مرجان ساتراپی تمام توان خودش را در جلد اول به کار برده بود و یک اثر خارق‌العاده خلق کرده بود و تمام مدتی که جلد دوم را می‌خواندم، همه‌اش این توی سرم بود که در مقایسه با جلد اول کتاب... خوب، در مقایسه با جلد اول کتاب، در مقایسه با کار خود ساتراپی، چیز جدیدی نداشت و این از جذابیت اثر کم می‌کرد. هم‌چنان بعد از تمام کردن جلد دوم، قویا توصیه می‌کنم که در اولین فرصت این دو کتاب فوق‌العاده را بخوانید و کمی به زندگی‌تان با این دو جلد کتاب سیاه و سفید، رنگ و بو ببخشید. آدم در زندگی شانس کمی برای پیدا کردن کتاب‌های هیجان‌انگیز دارد و مرجان ساتراپی واقعا خوشمزه می‌نویسد، او را از دست ندهید.

 

+ نوشته شده در  Fri 6 Nov 2009ساعت 1:44 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

چرا روزنامه‌ی «فرهیختگان» را نمی‌خوانم؟

 

یاسمین نمکچیان در وب‌لاگ خودش، مطلبی نوشته است با عنوان «چرا فرهیختگان دیده نمی‌شود؟» که در لینکده‌های وب‌لاگ‌های ادبی مرتب لینک خورده است. من هم مطلب ایشان را خواندم و خوب، می‌خواهم جواب سوال‌شان را از دیدگاه خودم بدهم و بگویم چرا به عنوان یک دوست‌دار جدی ادبیات، روزنامه‌ی «فرهیختگان» را نمی‌خوانم و این‌که چرا اصلا حاضر هم نیستم این روزنامه را بخوانم.

من و ایشان یک همکاری نادیده با هم داشته‌ایم، در روزنامه‌ی «کارگزاران» که خوب، مطلب‌های‌مان شاید در کنار هم چاپ شده باشد (البته اگر ایشان جزو گروه روزنامه‌نگارهای سری اول «کارگزاران» نبوده باشند.) از همین روزنامه شروع می‌کنم، یک فرق اساسی هست بین روزنامه‌ی «کارگزاران» و روزنامه‌ی‌«فرهیختگان» و آن هم در وب‌سایت روزنامه‌هاست. روزنامه‌ی «کارگزاران» یک وب‌سایت ساده و سریع داشت، یعنی شما معطل نمی‌شدید که صفحه‌یی باز شود. راحت می‌شد از سایت سر در آورد و می‌شد چیزی را در سایت پیدا کرد و مطالب با فرمت اچ‌تی‌ام‌ال و پی‌دی‌اف هم‌زمان جلوی چشم خواننده بود.

وب‌سایت روزنامه‌ی «فرهیختگان» برای من یک کابوس واقعی است. بگذارید از تنها باری که مطلبی در این روزنامه منتشر کردم حرف بزنم، تلفنی خبر شدم که مطلبم کار شده و دنبال وب‌سایت روزنامه گشتم. خیلی جالب است، وب‌سایت روزنامه‌ی «فرهیختگان» در جواب‌های جست‌وجوی «گوگل» نیامد. صفحه‌ی دوم یا سوم بود که لینکی بود به یکی از مطلب‌های روزنامه. من رسما بی‌خیال شدم. رفتم بیرون و روزنامه را خریدم و برگشتم خانه و دیدم آدرس وب‌سایت بالای روزنامه تایپ شده است. آدرس را وارد کردم و منتظر شدم و منتظر شدم و همین جوری منتظر شدم تا صفحه‌ی اول نصفه، بعله نصفه باز شد. آن‌جا چیزی دیدم به نام فرهنگ (و نه ادبیات) و رویش کلیک کردم و باز هم منتظر شدم... خوب، آخر سر لینک اچ‌تی‌ام‌ال مطلب خودم را پیدا کردم و باز کردم. صفحه‌ی فرعی به نسبت صفحه‌های قبل، سریع‌تر باز شد. بعد بالای مطلب خودم کلیک کردم تا پی‌دی‌اف متن را بگیرم، خنده‌دار است، واقعا واقعا واقعا خنده‌دار و مضحک و احمقانه است: پی‌دی‌اف باز شد، ولی فونت فارسی‌اش مشکل داشت و به جای حروف، شکل و علامت گذاشته بود.

من از یک چیزی مطمئن هستم: اصلا دوست ندارم دوباره وارد وب‌سایت روزنامه‌ی «فرهیختگان» بشوم. آقای نمکچیان، من هم مثل بیشتر ادبیات‌چی‌ها، مطالب ادبی روزنامه‌ها را بیشتر به صورت آن‌لاین می‌خوانیم، چرا؟ چون معنایی ندارد بروی سه چهار تا روزنامه بخری و فقط یک صفحه‌شان را بخوانی و بعد دور بیاندازی. محیط‌زیستی گفته‌اند. برای این‌که روزنامه‌تان دیده شود و البته، صفحه‌ی ادبیات شما خوانده شود، باید یک وب‌سایت منظم و مرتب و ترتمیز داشته باشید. من هم می‌دانم مطلب‌های روزنامه‌ی شما قابل قبول و معتدل است. ولی من برای خواندن مطلب‌های روزنامه اغلب از وب‌سایت «آدم و حوا» استفاده می‌کنم که خبرهای اصلی صفحه‌های ادبیات شما را منتشر می‌کند. یک وب‌سایت درست کنید، چیزی که شما دارید فقط یک کابوس است.

حالا فرض کنید من در مشهد بخواهم روزنامه‌ی شما را بخرم. برای خرید باید حوالی عصر (چون روزنامه‌های تهران حوالی بعدازظهر در مشهد توزیع می‌شوند) از خانه بیرون بیایم، حدود صد متر از خانه دور شوم و از اولین دکه‌ی روزنامه‌فروشی یک عدد «فرهیختگان» بخرم. دو بار این کار را کرده‌ام. یک بار بعد از انتخابات که روزنامه‌های تهران اکثرا چاپ نمی‌شد، یک عدد از روزنامه‌ی شما خریدم و واقعا پشیمان شدم و بار دوم برای دیدن مطلب خودم بود، که خیلی پشیمان شدم. نمی‌دانم روزنامه را کجا چاپ می‌کنند، ولی عکس‌ها درست تنظیم نیستند، تیترها درست تنظیم نیستند، رنگ روزنامه بد است. مثلا نسخه‌یی که خریدم از مطلب خودم، مجتبا پورمحسن درون عکس دچار رعشه شده بود، نوشته‌های نصف مطلب پررنگ است و نصف مطلب کم‌رنگ. تیتر یک جوری است که انگار کسی روی رنگ سیاه‌اش انگشت زده. من می‌دانم که روزنامه‌یی را نمی‌خرم که این شکلی باشد. روزنامه‌ی شما واقعا چاپ بدی دارد. این‌که صفحه‌ی ادبیات خوب باشد، این‌که مطالب صفحه‌های داخلی خوب باشد، کافی نیست که روزنامه خوب باشد. روزنامه را باید بشود خواند، باید بشود نگاه‌اش کرد. آدم یک چیز بد کار شده را دستش نمی‌گیرد بخواند. من بعضی‌وقت‌ها می‌ایستم و صفحه‌ی اول روزنامه‌ی شما را در دکه نگاه می‌کنم. می‌دانید، مثل این می‌ماند که روزنامه را از زیر آب نگاه می‌کنم: همه چیز رنگ و رو رفته است.

آقای نمکچیان، خسته نباشید از ساعت‌هایی که صرف می‌شود تا مطلب خوب کار شود، ولی توی دفتر روزنامه (اگر مثل من روزنامه‌نگار اینترنتی نیستید و اصلا نمی‌دانید دفتر روزنامه چیست) غر بزنید که این چه چاپی است، که این چه وب‌سایتی است، این‌قدر غر بزنید تا این اشکلات رفع شود،‌ بعد مطمئن باشید کسانی مثل من هم به خوانندگان روزنامه‌ی شما ملحق می‌شوند. در هر صورت، خسته نباشید.

 

+ نوشته شده در  Wed 4 Nov 2009ساعت 9:46 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  | 

ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند

 

«قدیم‌ها نوشته‌های فیلسوف‌ها را می‌خواندم. آن‌ها عجیب هستند، آدم‌های وحشی بامزه، قماربازها. دکارت خودش را جلو می‌اندازد و می‌گوید، رفقای ما دارند کامل چرت می‌بافند. می‌گفت ریاضی مدل کامل حقیقتی بدیهی است. مکانیسم. بعد هیوم جلو می‌آید، با حمله‌اش به اعتبار حقایق عادی علمی. بعد کیرکه‌گارد پیش می‌آید: «من انگشتم را بر زندگانی می‌کشم هیچ بویی نمی‌دهد. من کجا هستم؟» و بعد سارتر می‌آید که ادعا می‌کند حیات پوچ است. عاشق این پسرها هستم. آن‌ها دنیا را هیچی می‌کنند. با این جوری فکر کردن، سردرد نمی‌شوند؟ هجوم گنگی بین دندان‌های‌شان نمی‌کوبد؟ وقتی مردهایی مثل این‌ها را می‌گیری و کنار مردهایی قرار می‌دهی که توی خیابان راه می‌روند یا توی کافه‌ها می‌خورند یا توی صفحه‌ی تلویزیوین ظاهر می‌شوند، تفاوت آن‌قدر گسترده است که چیزی درون من بعضی‌وقت‌ها به پیچ و تاب می‌افتد، به دل و روده‌ام می‌کوبد.»

 سیزدهم اکتبر، دسته‌ی 113 صفحه‌یی پرینت شده را از پوشش قرمز رنگ‌اش بیرون کشیدم و آرام آرام (به توصیه‌ی دوستم که باید آرام کار کنی و برایم کلی از زندگی کارل مارکس مثال زده بود) ترجمه کردم. سعی کردم هیجان‌زده نشوم. حتا بعضی‌وقت‌ها با وجودی که می‌توانستم، ترجمه را کنار گذاشتم و بیشتر پیش نرفتم. ولی باز هم زود تمام شد. اول نوامبر، یعنی کمتر از یک ماه بعد، دومین دفتر پر شده از خطوط سیاه رنگ ِ ریز ریز را کنار گذاشتم و پایش امضا کردم و تمام شده بود: «ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را در اختیار گرفته‌اند»، نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی. کتاب 33 متنی است که بوکوفسکی در طول سال‌های 1991 تا 1993 نوشته‌ است، بیشتر در مورد نوشتن و سبک زندگی‌اش حرف می‌زند، یعنی مسابقه‌های اسب‌دوانی، نوشیدن و جدا بودن از بقیه‌ی مردم. قبل از این فقط شعرهای بوکوفسکی را ترجمه کرده بودم. دو فایل آماده است: یکی با نام «تنها با بقیه» که با متن انگلیسی‌اش حدود 600 صفحه می‌شود و دیگری کتابی است با نام «مست پیانو بزن انگار می‌کوبی به دستگاه تا وقتی یک کم از انگشت‌هایت خون بچکد» که حدود 200 صفحه است بدون متن انگلیسی شعرها. هر سه کتاب قرار است به صورت الکترونیکی منتشر شوند. ولی من منتظر بعضی‌ چیزها هستم که اتفاق بیافتند تا این کتاب‌ها را روی نت بگذارم.

این روزها سبک‌ام. مثل راه رفتن روی ابرها می‌ماند: یکی یکی کارهایم تمام می‌شود و این خوب است. می‌خواهم کم کم ترجمه‌ی یک رمان کوتاه ولی فوق‌العاده را شروع کنم، یک رمان جایزه‌ی برده‌ی قدیمی که یک سال است توی نوبت ترجمه‌ام مانده است. بوکوفسکی را باید کنار بگذارم. یعنی قرار بود این کار را خیلی وقت پیش بکنم و سراغ کارهای دیگری بروم. ولی این پیرمرد لجوج هی خودش را جلوی پایم می‌اندازد و یادم می‌آورد که این کتاب را هم می‌شود کار کرد. نسخه‌های چاپ شده‌ی بوکوفسکی را اصلا دوست ندارم. یک جوری این پیرمرد را به ماها معرفی می‌کنند که انگار یک آدم اطو کشیده‌یی است که فقط بلد است مست کند و یک گوشه بنشیند و با جمله‌های ساده چیزهایی اعجاب‌آور بنویسد. ولی بوکوفسکی اصلا اطو کشیده نیست، اصلا هم آدم متمدنی نیست که خیال می‌کنند. ترجمه‌های فارسی کتاب‌هایش – اغلب‌شان – حال‌ام را خراب می‌کنند. توی کتاب‌فروشی‌ها که نام بوکوفسکی را می‌بینم، از جلوی آن کتاب‌ها فرار می‌کنم. نسخه‌های انگلیسی‌اش را دوست دارم. شانزده تا دیگر از کتاب‌هایش را دارم که تا جایی که می‌دانم، ترجمه نشده‌اند. می‌دانم همه‌شان غیرقابل چاپ هستند، اما بوکوفسکی همیشه طوری من را آرام کرده که هیچ چیز دیگری نتوانسته بود کمک‌ام کند، آن هم در حالت‌هایی که نزدیک به افتادن در دام قرص‌های آرام بخش بودم. این کتاب را خیلی دوست دارم، هرچند زبان‌اش خشن است، مثلا برای حسن ختام، این پاراگراف کتاب را هم بخوانید تا بدانید بوکوفسکی واقعا چه جوری است:

«در مرگ چیزی بیشتر برای شکوه و ناله نیست، بیشتر از آن شکوه و ناله‌یی که در رشد یک گُل هست. آن‌چه دردناک است، مرگ نیست، بل‌که نحوه‌ی زندگی مردم است، یا این‌که تا موقع مرگ هم ول نمی‌کنند، برای زندگی‌های خودشان هم شرافتی قائل نیستند، به زندگی‌های‌شان می‌شاشند. زندگی‌های‌شان را به گ‌ه می‌کشند. گای‌یده‌های خنگ. خیلی بیش از حد متمرکز گای‌یدن، فیلم‌ها، پول، خانواده و گای‌یدن هستند. مغزشان از پنبه پر شده. خدا را بدون فکر کردن قورت می‌دهند، بدون فکر کردن کشور را قورت می‌دهند. خیلی زود خود فکر کردن را هم فراموش می‌کنند، می‌گذارند بقیه به جای آن‌ها فکر کنند. توی مغزهای‌شان پنبه چپانده‌اند. به‌نظر زشت می‌رسند، زشت حرف می‌زنند، زشت راه می‌روند. برای آن‌ها بزرگ‌ترین موسیقی قرن‌هایی متمادی را بنوازید و آن‌ها این موسیقی را نمی‌شنوند. مرگ بیشتر مردم ساختگی است. هیچی چیزی برای مردن آن‌ها باقی نمانده است.»

آره، چارلز بوکوفسکی این شکلی است: آزاد و رها و بی هیچ قید و بندی و البته، دوست‌ داشتنی است.

+ نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت 7:21 PM  توسط سید مصطفی رضیئی  |